X
تبلیغات
$$ تقدیم به شیدا جون $$
تقدیمی از طرف $$ سیامک $$
 

قواعد دستوري در گويش همداني

بطور کلي يکي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي آواشناسي گويش همدان، ابتدا به کسر کردن هنگام تلفظ واژه‌ها وتغييرات حاصل از آن است. اين وضع سابقاً در لهجه يهوديان همدان عموميت داشته، و ابتدا به کسر کردن د در بيشترکلماتي که ادا مي‌‌کردند غالب بوده است اخيراً برخي از زبانشناسان اظهار نموده‌اند که چنين خصوصيتي درگويش همداني خود معلول (هماهنگي يافتن مصوت‌ها) است، و بسا اين ويژگي آواشناسي متأثر از زبان ترکي باشد که خود يکي از عناصر نسبتاً پايدار لغوي در حيطه فرهنگي استان همدان بشمار مي‌رود گويش ها از  نظر قواعد دستوري و نوع واژه ها با يکديگر تفاوت دارند که به اختصار يادآور مي شود

گويش مردم همدان ميراث گرانبهايي است که از زبان فهلوي به يادگار مانده است  و کاربرد واژه هاي کهن  در اين گويش بيانگر اين موضوع است  براي مثال مصدر هاي : اِشکستن . اِشکفتن . اِشنفتن . اِشناختن . اِساندن . اِسپردن و......که با ابتدا کسر و با اضافه شدن علامت هاي ضمير به فعل تبديل مي شود

مثال از مصدر " اِشنفتن=شنيدن"

اِشنفتم .اِشنفتي. اِشنفت. اِشنفتم .اِشنفتين . اِشنفتن

اضافه شدن حرف اضافه "از" به ضمائر متصل و منفصل به دو صورت "از , اَ "

ضمائراشاره :اي=اين  .اُ =آن .اينا=اينها .اُنا=آنها

ضمائر متصل : اَزُم.اَ زِت.اَزِش.  اَزُمان.اَزِتان. اَزِشان.

ضمائرمنفصل:اَمَ.اَتو.اَاُ.اَما. اَشما.اَاُنا

ضمائرملکي :اِنِي مِنِه=مال من است . اِنِي تونِه=مال تو است

آوردن حرف "دِ" براي تاکيد قبل يا بعد از فعل امر

"دِبرو. برودِ. دِبگو. بگودِ "

آوردن حرف "آ"و"يا" براي تاکيد بعد از فعل امر

" بگوآ. نگوآ. بِري يا.نِري يا "

ايجازدر کلمات وگروه اسمي

اينجارَم=اينجا+را+هم

شِبارَم=شبها+را+هم

باتوجه به اينکه قاعده کلي وطبيعي در زبان نوشتار اين است که املا زبان نوشتار بايد مطابق با زبان گفتار باشد لکن در پاره اي از موارد صورت گفتاري آن با صورت نوشتاري آن مطابقت ندارد (نامطابقات املائي) که در گويش مردم همدان نيز همين نکته مشهود است وهمانند زبان فارسي معيار فرآيندهاي واجي مانند: کاهش , افزايش , ابدال , ادغام , اتباع و تکرار و....با ويژگي هاي مخصوص اين زبان اعمال مي شود

کاهش: دَس بَن=دست بند  ,  صَحَب=صاحب   ,  بيس دو=بيست ودو

افزايش:خانِه حسن=خانه حسن

ابدال: وا=با  , وامَ=با من   , وَردار=بردار  , شَمه=شنبه  ,  جوق=جوي

ابدال وايجاز در واژه:  ميوا =مي بايد

ادغام:زوتر=زودتر  ,شِوپَره=شب پره

اتباع وتکرار:چوب موب  ,  درخت مرخت  , جان مان  , باران ماران

کاربرد مصدر هاي لازم از زبان پهلوي:

بايستن=باييدن=لازم بودن ,واجب بودن

پناميدن=بازداشتن,منع کردن          

پَنام کردن=پنهان کردن

کاربردحاصل مصدر از زبان پهلوي:

خوازمني=خواستگاري دختر

کاربرد ترکيبات اصيل:

آفتاب زردي=غروب آفتاب

کاربرد قيد مرکب پسوند با اصالت زبان پهلوي:

تاريکان=به هنگام تاريکي  تاريک+آن     "تاريکان راه افتاد"

دودمان=خاندان ,خانواده         دود+مان   "دودمانِشِ بباد داد"

کاربرد مصدر مرکب:

ايسپا=ايستادن

کابرد مصدر "نِه" در صفت اشاره وقيد پرسش به دو حالت ابدال و قلب با توجه به لحن آن :  

اينجانِه= در اينجا ,  خبري

کوجانِه ميري= به کجا ميروي , پرسشي

اُنجانِه= در آنجا ,خبري

کاربرد ترکيبات بصورت مراعات النظيربا "و" عطف:

چک وچانه = فک پايين وچانه         ,        چک و چشم= چانه و چشم

کاربرد  " وار = بار=بر , پهلوي :

براي اندازه و مقدار:    چَن وار آمِدَم =چند بار آمدم

کاربرد مصدر:

هشتن = هليدن = هِشيدن ( مصدر مرکب) پهلوي     (هشته=گذاشته)

بيان "ن" به صورت نون غنه در پاره اي موارد:

مَن = مَ   ,  مَرا  در زبان فارسي دري  ,من+ را =مَ را

مَ = اول شخص مفرد در گويش همداني

کاربرد "وا" va در معني با معيت:

مَ وا تومي يام =من با تو مي آيم      ,       واتونَم =با تو هستم

کاربرد واژه "وا" به معني باز :

واشد = باز شد     ,        واکردي = باز کردي

 

واژه هاي دخيل

 تالان =تاراج کردن  , ترکي مغولي

جارچي = آواز دهنده , ترکي مغولي

چاپارخانه= محل پيک,  ترکي مغولي

قاين = برادر زن , ترکي مغولي

قاين بابا,قاين ننه= پدر برادر زن , مادر برادر زن , ترکي مغولي

باجناق= شوهران دو خواهر يا شوهر خواهر زن , ترکي مغولي

باجي = خواهر  , ترکي مغولي

علل باقي ماندن گويش همداني در بعضي نقاط همدان

1.جدا ومحصوربودن محلات شهر,که هر يک"کد خدانشين"مستقلي بوده است

2.تعصبات مسلکي وفرقه اي مانند (حيدري) و(نعمتي) ,يا منازعات قومي ومحلي مانند(جولان)و(ورمزيار)

3.نداشتن ارتباط ويا کم ارتباط داشتن برخي از محلات با روستاييان و ترکي زبانان,واشتغال آنان به صحراکاري وباغداري (مانند:ورمزياري ها,درود آبادي ها و بختياري ها)

4.پايدار نگهداشتن و مراقبت برخي محلات و اقوام و خاندان ها ازآداب ورسوم وزبان خود

از اين روست که در همدان چند گويش فرعي وجود داشته است

حصاري , جولاني ,مختاراني و....که برخي واژه ها ي اين گويش ها مخصوص به خود آنها بوده به گونه اي که در مکان ديگر و در لهجه ديگر شنيده يا دانسته نمي شده

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

زبان وگويش در اسد آباد همدان

زبان فارسي در اسدآباد شکسته و منشعب از زبان سانسکريت ، هند و اروپائي است و کلمات پارسي سره باستان در زبان بومي رايج است. تاثيرات کلمات عربي به علت حمله اعراب  و جاگيري اهل کوفه در اين منطقه ، در اين زبان مشهود است. برخي از قوميتهاي ساکن در اين شهرستان خاستگاه نژادي ديگري دارند ، مثلا" نژاد اصلي طايفه قهرماني ها که به طايفه (کخا) معروفند به ايل زرگر اصفهان مي رسد ريشه فتوحي ها نيز به ايل نشينهاي جمهور مي رسد  خاستگاه نژادي طايفه صوفيان و سبزه اي ها ترک ، طايفه جمالي ها عرب و طايفه سهرابي ها به گروس مي رسد مجهودي ها در اصل ريشه شيرازي دارند . حيدري ها تماما" از نژاد کرد هستند. ترابيان ها خاستگاه همداني دارند . کردهاي منطقه کليائي نيز دو نوع مي باشند : تعدادي از آنها لرهايي هستند که از منطقه لرستان به اين منطقه مهاجرت کرده و تعداي از آنها کردهاي اصيل منطقه مي باشند. ترکهائي که در روستاي حسام آباد زندگي مي کنند، ريشه اصلي آنها شيرازي است، که در زمان قاجار به خاطر درگيري با حکومت وقت به منطقه اي به نام ناصر آباد بين موسي آباد و حسام آباد وارد شده و تعدادي در کرمانشاه و سنندج پراکنده مي شوند. اين گروه معروف به " شني " هستند که صاحب لشگر بوده و با حکومت مخالفت مي کردند . به عنوان مثال مي توان از روستاي مزرعه بيد نام برد که اصالتا" ترک هستند اما حدود بيست خانوار لر از لرستان به آنجا مهاجرت کرده و تعدادي نيز در قاسم آباد لک لک ، صادق آباد و تازه کن مستقر و پراکنده شده اند واين لرها همگي ترک شدند و عامل ديگر رواج زبان ترکي در اين شهرستان ، نزديکي با روستاهاي بلوک بهار مي باشد که گويش ترکي دارند.تعدادي از روستاهاي اين شهرستان از جمله اهالي روستاهاي خنداب و قاسم آباد به زبان لکي که برخي به اشتباه آن را مخلوطي از کردي و لري مي شناسند ، صحبت مي کنند

زبان و گويش در تويسرکان

زبان مردم شهر تويسرکان و بيشتر بخشها و روستاهاي آن فارسي است که با لهجه خاص خود ادا مي شود. معدودي از ساکنين روستاها به زبانهاي کردي, ترکي و لري نيز تکلم مي کنند. هر چند لهجه محلي در برخي بخشها کمي با يکديگر تفاوت دارد ولي به طور کلي مبناي گويش اکثر مردم اين منطقه متاثر از زبان لري بوده و بسياري از کلمات با لحن و لهجه مصطلح در مناطق لرستان ادا مي شود براي مثال در روستاي کُندر علاوه بر زبان کردي ، به زبان لکي نيز گويش مي کنند .

که تشابه لهجه با توجه به سوابق تاريخي و اشتراک نژادي و مجاورت با لرستان يک امر طبيعي است. لغات زيادي در زبان محلي تويسرکان وجود دارد که ظاهرا خاص زبانهاي محلي اين منطقه است مثل چُتِلي (چمباتمه)، کَپُني (ادا در آوردن)، چَقِ چوق (چانه زدن) و ... تصور بر آن است که اين کلمات سابقه تاريخي زيادي داشته و ريشه در زبان پهلوي ساساني دارد که طي قرون متمادي از گزند حوادث مصون مانده و سينه به سينه حفظ شده است. زيرا چنانکه مي دانيم ايرانيان پس از تسلط اعراب علاقه و تلاش زيادي براي حفظ زبان اجدادي خود به کار مي برده اند و در راستاي اين هدف بسياري از لغات پارسي باستان در محاورات معمولي مردم مناطق مختلف ايران باقي مانده است.

يکي از خصوصيات گويش محلي تويسرکان آن است که در بسياري موارد کلمات و جملات به صورت اختصار تلفظ مي شوند و هنگام تکلم حروفي از وسط کلمه و يا کلماتي از وسط جمله حذف مي شود و تلفظ جمله يا کلمه به صورتي در مي آيد که درک آن را براي افراد غير بومي مشکل مي سازد. مثلا محمد صادق را (مَصاق)، جمله چه مي گويي را (شيمي) و جمله من چه مي دانم را (مَچُم) تلفظ مي کنند.

 زبان وگويش در رزن

47/99 درصد جمعيت مذکور به زبان ترکي تکلم مي‌کنند و 53/0 درصد نيز به دو زبان ترکي و کردي (دو زبانه) تکلم دارند.

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390  |
 

 

آب شب و خوابِ روز مِعده خراب ميکنه   بيوه زِنِ کُرِدار خانه خِراب مي کنه

يعني:بيوه زني که بچه از شوهر اول خود دارد به خانه شوهر دوم برود باعث نابساماني است

آدِمِ شِلَم شوربائيه

يعني:آدم بي بند و باري است

آدِمِ گدا واي همه اِدا

يعني:فقير و اينقدر متکبر

آلو به آلو مي پا رَنگ وَر مي داره   همسادِه به همسادِه مي پا پَند وَرمي داره

اَلَنگ اَلَنگ,اَدِسِ شير اِفتاديم دِسِ پِلَنگ

يعني :از چاله در آمديم افتاديم چاه

بعدِعروسي و دُمَّک!

يعني:نوش داروبعد از مرگ سهراب

به پاچه کسي پُف کردن

يعني:کسي را بزرگ جلوه دادن

زُنگِ زُنگ کردن

يعني:ناليدن ,گريه کردن

 کِزِّ کِز به رودَت اِفداد

معني نفريني دارد

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

1.  تو بُخور ,مَه ميو

فردي هنگام غذا  , گربه اي را به دفعات پي در پي لقمه داد .ديد که غذايش رو به پايان است .ظرف غذا را پيش گربه گذاشت و گفت :تو بخور,مَه ميو

2.  حالا که تالان تالانِه،صدتِمن ميانِ پالانِه

مردي در حالت احتضار مي بيند اطرافيانش هر يک به جمع آوري اموال او مشغولند .دلش ريش ميشود و با صداي بلند مي گويد:حالا که تالان تالانِه،صد تِمَنم زير پالانِه

3.  هِمِدان دوره،اما کَرتِش نِزيکه

فردي در غربت لاف مي زد و ادعا مي کرد که ،من ميتوانم در همدان چند کَرت بپرم. شنونده اي گفت :همدان دور است ولي کَرت آن نزديک وقابل محاسبه است ، بپرببينم چقدرميپري؟

همانند:لاف در غربت 

4.وي مرتِکه کوري؟

 در مثل است که(چشم فلاني به دست فلان کس دوخته است)،يا(چشمش به دست ديگري است ) يا(چشم به دست دوخته) .شايد ازداستان زير گرفته شده است ،و يا داستان بر مبناي ضرب المثل ساخته شده ؟!

مرد يک چشمي روزگار درازي همه وقت با دست پر به خانه اش مي رفت.روزي با دست خالي به خانه اش رسيد ،دق الباب کرد ، زن در را باز کرد ،وقتي چيزي در دستش نديد،به چهره اش نگاه کرد وبا تعجب گفت:"اي واي، مردک تو کوري ؟"،شوهر ناراحت شد ، باعتاب گفت:در اين چند سال زندگي مشترک،حالا فهميدي که من کورهستم؟زن در جواب گفت:چون هميشه دست پر به خانه مي آمدي چشمم به دست تو بود ،اکنون که چيزي در دستت نيست،به صورتت نگاه کردم و فهميدم که کوري!!

برخي ااشعاربه گويش همداني:

يار بي وِفا

يي روزي رد مي شُدم اَسِرِمِرَر دُو گُوله                  پام آمَد توکه سِرم رفت ميانِ چاله چوله    

گرما گرما  نِدانستم که پوتَّم تُميده بود                  تا بِدم کُبرا باجي بندازه چَن وار قوزُله

شِو که رفدَم بِکِپَم ،دشمِناتَم نِوينه                       اَزور درد شُدم تا دِمِ صُب کِرچ و کوله

هِي هِوارکَردِم و هيشکي به سراغم نيامد               تا شُدم جورز کِلاف گوشه سيزان موچوله

صُب که شد بِچا بازَم صَف کشيدن مِثِه ديوار          کوتا کوتا ،دو سه تا جِن توله عِينِ مازُوله

وِخدي گفدبم:«پِنِنِه تُون به تُنيتان شي شُدِه؟»         يکيشان گُفد:«يقين رَفدِه سِرِ چِشمِه غُوله»

 يکيشان گفد:«دادا جان!صُپِه زودي رَفته بازار           تابِرِي آش ناهارِت بِخِرِتَرِّه تُوله                         

گُفدَم اُگيس بُريده،پول،اَ کوجا اِودِه بودِش            حُکماً اَ هَمسادِه ها کرده بازَم قَرض و قُوله           

دَمدِماي ظُري آخِه پيدا شُدِش والِبِ د ُر                دو تا جارو و ،يه زَمبيل واشِش وابَسوله            

پرسيدم:«پِه تا حالارَفدِه بودي شي بِخِري؟»           بي بِفاگُفد: بِرِي خوردنِ ظُرِت تاتُوله،                  

بلکه راحت بشيمان اَتو مِفِرتي تاديه                   هِي نِگَن بيوِه بِمانه زِنِ دامِيتي غُوله

شعري از «ملاپروين همداني»

كرده خواهش زمن آن مه عمل دشواري         اصطلاحات زنان همدان را باري

وخي اماج بمال دخدره عيد آمد آخر               قرچمانه زده؛ آخر چغذر رو داري؟

حالا چنگول ميگيري نكه برودت افتاد؟           اماشي، مثل بواي … بيعاري

ديه اي چالمه شيه شرتي كنان هشتي سرت    اينه هشتي كه بگن يعني تونم دين داري؟

پسره رد شو برو و ايسادي اينجا شي كني       هي ميزلاني بشم چشمات با يقوچ واري

لوبان نشده بودي شي بكني اي سره خور        چشمت افتاده به اربايم بنه بازاري؟

آش پلته مخوري پت پيلت پند ميده               هي ماقت مي‌چينه، هي همه روزه بيماري

شور رم شو زدتم لممه سي كن شي شده        خوش حال تو كه ار روي شوور بيزاري

روز سينزه قوزوله‌ي تچ مي‌وريم هف‌لانجين     خش نكن خانه‌مه كردم همه ر گردواري

اكهه‌ي شي شده باز، مگه دايزت زدتت؟         داملا بشنفه مي‌پلمانتش گو واري

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390  |
 
 

برات جانم بگه اَ خواب دیشبُ

بگه َا ماجرای ناب دیشب

عروسیم بود و َم داماد بودم

جاتان خالی که شاد شاد بودم

در و دیواره آگین بسده بودنَِ

همه‏ی َتخچا پر گلدسده بودن

زیرابرو خانه ره ورداشده بودنِِ

میان َتخچه‏ها گل کاشده بودن

ا هر جای خانه بوی گل می‏آمدَ

صدای چهچه بلبل می‏آمد

درخدار چراغان کرده بودنِ

همه‏ی فامیله مهمان کرده بودن

همه‏ی جاها‏ره فرش انداخده بودنِ

واکاغذ جغجغه، گل ساخته بودن

نیمی‏دانی چه خوّر بود خانهَِ

ا باغم با‏صفا‏تر بود خانهَ

زمان گردیده بود و دال ما بودِ

زمین چرخیده بود و سال ما بود

وا دُمم گردو میشکسدم دمادم ُِّ

سر جام نشده بودم مثد آدمِِِ

که خانچای رخد دامدایمه اودَنَِِ

لباسای کنمه‏ یی سر درودنَُُِِِِ

لباس نو تن‍‍‍ُم کردن به قادهِ

منم پوشیدم و کردم افادهَِِ

میان خوانچه‏ها پر بود میوه

کُلا و رخد دامادی و گیوهَِ

گز و شیرینی و نقل بید‏مشکیِ

میان کاغذای زرد و زرشکیِ

برام چند وار اسفند دود کردنِ

حسود و دشمنه نابود کردنِِ

گلاب و نقل پاشیدن سر مَِِ

دو تا گلدان گل هشدن ور مَِِ

بزرگا نشده بودن گوش تا گوشِِ

سبیل تو داده بودن تا بنا‏گوشِ

جوانا سر‏خوش و شنگول بودن ِ

میواره همه ره ورچیده بودنَِِ

تمامه روی میزا چیده بودنِِ

بساط چای و شربت روبه‏را بودِِ

گز و شیرینی و میوه رابرا بودِِ

عزیز خان سور ساتش روبه‏را بودِ

شالان شیپان مهمانا به‏را بودِ

عزیز خان سازشه گوشمال می‏دادِِ

به مجلس ساز و ضربش حال می‏داد

همش سرگرم دوران بود شمسیََِ

دمادم فکر دوران بود شمسیَِِ

شواش میساند ا مهمانا هزاریَِِ

اُ شب هر کی که می‏رقصید، باری

شواشم که می‏دادن ضربگیره

دعا می‏کرد هوادارش نمیرهِِِ

چنان رقصید که هر کی دید حض کردَِ

خود شمسی سه چاروار رخد عوض کردَِ

برامان آمدن بازی درودنَُِِ

چقد بازی درارا لوده بودنِِ

شامم حاضر شد و سفراره چیدنُِ

سر آخر که مهمانا رسیدنِِ

به یی دس قاشق و یی دس به دوریََ

همه نشدن کنار سفره فوریِِ

مرتب لقمه‏ها ُلمانده می‏شد

دمادم گمّذی رّمانده می‏شدُ

میان کاسه بشقابای لعابی

چه شامی، سفره مجماعه‏ی حسابی

هما دوغ بود همارم رب انگورََُ

خوراکا و غذاهای جورواجور

مربا و پیاز و قورمه‏سبزی

پنیر و ماس و کشک و خورده سبزی

دو جور بورانی و کشک بادمجانُ

خورشت قیمه و مرغ و فسنجان

من بی‏چاره بی‏تقصیر بودمِِ

خدا می‏دانه سیر سیر بودم

همه‏ی اصله عضای مَ خسده بودنَََ

 میگی بلکم گلومه بسده بودنََِ

دل بی‏صاحبم ناجور می‏زدُِ

دمادم سوک سینم شور می‏زدََِِ

عروس تازه می‏آمد به خانه

انم سر بسده مثد هندوانهََُِِِ

ندیدم لااقل یی تار موشهِِِ

اَ این و اُ شنفدم وصف روشهََُِِ

فرنگ خانم برام پیداش کردهَِِ

دل بیچارمه شیداش کردهِِِ

فرنگ خانم که ختم روزگارهَِ

اَ دلالای قدیم و کنه کارهُِ

بشم گفده عروست خانه دارهُُِِ

میان دخدرا همتا ندارهُِ

نجیب و اصلمند خانواده‏اسِ

سته سنگینه اما بی‏افادسِِِ

اَ گل خوشبو‏تره الله و اکبر

دنش بوی بد نیمیده جان اصغرََِِ

عروست شاخ شمشاده ماشا لاّ

درس همقد داماده ماشالاُُِّ

سفید و بور مور و چشم زاغه

نه خیلی لاغره نه چاق چاقهِِِ

صبور و ساده و بی‏شیله پیلس َِ

خانه‏ی بوّاش سر آب گیجیلسَِِِِ

زرنگ و با سواد و با کماله ِِِِ

ظریف و خوشگل و کم سند و سالهِِ

چقّدم سر بزیر و سازگاره ََِِ

خودش دار می‏زنه پول در میاره

هزارش آفرین صد بارک الله

بپام تکّ دماغم آره واللهُُِِِ

فرنگ هی گفت و دانم آب افداد َُِِِ

دل زارم به پیچ و تاب افدادُِ

در ای بینا خور اودن که دارنََِِِ

عروسه وا سلام صلوات میآرن

قیامت شد، همه رخدن محلّه َِ

یکی ساز میزد و یکی دوزلّه

یکی میگفد گوسفنده درارین ِِ

یکی میگفد برین اسفند بیارین

میان هیر و ویر و رخده پاشا ِِ

همه ویل کردن و رفدن تماشاََ

خور اودن عروس گل کرده نازشََِِ

میگن داماد بیایه پیش‏وازش

عروس خانم که را افداد دووارهُِ

ما رفدیم پشت بان بی‏استخارهَِ

نماز خواندم دو رکعت وا ارادتِ

به درگاه خدا کردم عبادت

اُنارم وا تمام دار و دسّه

همه‏ی بند و بساط و بسده مسدهََ

عروس و ینگش و خاله خوارچاش ِِ

زن همسادشان و بچه مچاشِِِِِ

خوار و دایزش و عمقز بتولشَُِِِ

 اُ یکی عمقزیش و بچه تولشَِِِ

یواش یوّاش رسیدن پاین پلاِِِِ

به خوبی و خوشی الحمدولله

همه‏ی صحن حیاط پر شد اَ آدم

وا هم صلوات میفرسادن دمادمِ

شیرین کاشدن همه‏ی بچای محلهِ

چقد چوپی گرفدن وا دوزلّهَِ

زنای همساده‏ها برگشته بودن

لب بانا قطاری نشده بودنِِِِ

اَ پاین گفدن که بی مایه فطیرهُِ

شاداماد سیب بزن یالّا که دیره

 دو سه تا سیب زدم بی‏توش کردنِ

جوانا قپّلی قپّوش کردنََُِ

عروسه یی کلای بالای سرش بودُِِِ

دو سه تا اَ خوار چاشم ورش بودَُِِ

کلاره توش گرفدم سیبه شاندمََُِِ

عروسانه سر جاشان نشاندمِِِِ

اَ بان که آمدم وا ساقدوشمَُِ

بازم کلّی متل گفد بیخ گوشمَُُِِ

زنا رفدن اطاق عمه خانمََِ

بازم هول و ولا افداد به جانمَُِِِ

عزیزخان یارمبارک باد می‏زد

مرتب نغمه‏های شاد می‏زد

زنا لی لی کنان چایه که خوردنِ

وخیزادن عروسه حجله بردن

برامان حجله دایر کرده بودن ِ

اطاق خوابه حاضر کرده بودنِ

بساط چیدن و آماده کردن

تمام مشکلاره ساده کردن

خور دادن دم و دسگا طیارهََِِ

به شادامّاد بگین تشریف بیاره

عموش آمد سراغم وا م دس دادََََُ

واهم رفدیم و ماره دس به دس دادَِ

همونجا زیرچشمی پاشه پایدم ِ

زرنگی کردم و پاشه ولایدمُِِ

عجب حجله‏ی قشنگی ساخده بودن

روتخدی صورتی انداخده بودن

در و دیوار و پردا غرق گل بودَِ

هنوزم همهمه‏ی ساز و دهل بود

ای سر آفتابه لولنگ گلی بودَِ

اُ سر یی میز و دو تّا صندلی بودِِ

عجب میزی تدارک دیده بودنِ

عسل وا نقل و خرما چیده بودن

در و دیوار حجله دیدنی بود

شراب وصل عجب نوشیدنی بود

یوّاش یوّاش همه‏ی قوماش رفدنَِِِ

عموش و دایزش و ینگاش رفدنَُِِ

غریبا رفدن و ماندیم تناََُِ

 دو تا نا آشنا غرق تمّناَِ

دلم هی سوکّ سینم ساز می‏زدَُِِ

برام هی شور و هی شهناز می‏زدِِِ

وخیزادم دراره چفت کردمِِ

کلوم پنجراره سفت کردمُِ

ماخواست بندای دلم اَ هم سوا شهُِ

چنان می‏زد که میشنفدم صداشهَُ

دروردم زود و دادم رونمارهَُِِِ

بشش گفدم قاقاقابل ندارهِِِ

پ پ پ پس بزن گیله دواقهََََ

درار مهتاب و روشن کن رواقهَُِِ

ازُم اسّاند و وازش کرد و دیدشِ

یواش دس برد بری تور سفیدشُِِِِ

دواقه پس که زد دیدم عجوزسَََِ

اَ اُ جنسای عتیقه‏ی باب موزسَِ

سیا برزنگی و دندان گرازهَِ

دماغش عینهو دوندوک غازهِِ

 اَ اُ ترشیده‏های عهد بوقهِ

اَزش هر چی برام گفدن دروغهِِ

فرنگ خانم حسابی منترم کردََُِِ

نیمیدانی چه خاکی بر سرم کردُ

چنان آزّاد زدم مغزم دوبمّهََُِ

 که هول اَ خواب پریدم جان عمّهِِ

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390  |
 

عشق واقعی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند

 

پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

 

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

 

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

 

شماری دیگرهم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق

 

می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

 

داستان کوتاهی تعریف کرد:

 

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند

طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر

ایستاده و به آنان خیره شده بود

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند

. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد

همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید

ببر رفت و زن زنده ماند.

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی  پرسید : آیا می دانید

آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان

 

خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:

 

همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که

 

حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش

 

مرگ مادرم شد

 

و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم ومن بود.

 

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


 آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

خود به خود هوس باران را می کنم.

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

هوس یک کوچه تنها را می کنم

آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران

بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ،

خیس تر از قطره های باران….

خیس تر از آسمان و درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم ،

دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،

دلم نمی خواهد باران قطع شود.

دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند

، خالی شوم ،

از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی

تنها صدای قطره های باران را می شنوم ،

اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم

دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند

لحظه ای که آرام آرام می شوم

و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است.

باران مرا آرام می کند ،

مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند

و به آرزوهایم نزدیک می کند

آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،

دلم می خواست همچو آسمان

که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ،

فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس

و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،

تنهایی در کوچه های سرد و خالی…

کجایی ای یار من ؟

کجایی که جایت در کنارم خالی است.

در این شب بارانی تو را می خواهم ،

به خدا جایت خالی خالی است.

 کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد

تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم

تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم

قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.

قصه مرد تنها در یک  شب بارانی ،

شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.

آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است

 

 

 
 
 
 
 

باز در چهره خاموش خیال


خنده زد چشم گناه آموزت


باز من ماندم و در غربت دل


حسرت بوسه هستی سوزت


باز من ماندم و یك مشت هوس


باز من ماندم و یك مشت امید


یاد آن پرتو سوزنده عشق


كه ز چشمت به دل من تابید


باز در خلوت من دست خیال


صورت شاد ترا نقش نمود


بر لبانت هوس مستی ریخت


در نگاهت عطش طوفان بود


یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت


دل من با دلت افسانه عشق


چشم من دید در آن چشم سیاه


نگهی تشنه و دیوانه عشق


یاد آن بوسه كه هنگام وداع


بر لبم شعله حسرت افروخت


یاد آن خنده بیرنگ و خموش


كه سراپای وجودم را سوخت


رفتی و در دل من ماند به جای


عشقی آلوده به نومیدی و درد


نگهی گمشده در پرده اشك


حسرتی یخ زده در خنده سرد


آه اگر باز بسویم آیی


دیگر از كف ندهم آسانت


ترسم این شعله سوزنده عشق


آخر آتش فكند بر جانت

 

 

 

به سراغ

 

 من اگر می آیی

 

 

 

تند و آهسته چه فرقی دارد؟

 

 

 

تو به هر جور دلت خواست بیامثل سهراب دگر...

 

 

جنس تنهایی من چینی نیست،

  

 

 

که ترک بردارد

 

 

مثل آهن شده در کهریزک

 

 

چینی نازک تنهایی من

 

 

تو فقط زود بیا

 

  

 

 ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390  |
 
 
 
 
 

روزگار سياه سر انجام تمام مي شود دلها شكسته باز ترميم مي شود حسرتها جاي خود را به غريو شادي مي دهد رخوت و سكوت  مي رود فرياد و شادماني مي آيند صداي مردگان و بوفهاي كور خموش و زندگي باز جريان يابد  و چنين است كه روزي چون سوم ماه  1994 مي رسد ....

روزي كه او نداي همزيستي سياه در كنار سپيد  را سر داد هيچ كس نخواست كه صداي او را شنودو از اين رو ناگزير شد تا افكار بشر دوستانه سپيدش را در دخمه هاي زندانهاي سياه به مدت27 سال نگاه دارد و چنين بود كه نلسون ماندلا شد همان ماندلائي كه ديگر يك شورشي محلي نبود كه مظهر يك شعار جهاني شد

” رفع تبعض نژادي”

او را خواستند نشنوند اما شنيده شد خواستند به ديار فراموشي سپرند اما جاودانه شد كاكا سياهش خواندند اما مظهر سپيد انديشي و سراي آزادي خواهي موطنش شد  قصه او داستان برابري از نژاد و رنگ پوست بود و برتري بر اساس معيارهاي انساني و خرد همان حكمتي كه فردوسي  و خيام گفتند وسعدي تكرارش كرد و حافظ ادامه داد و به سوي دوران ما آمد سهراب و فروغ و.....

سالها از آن تاريخ گذشت و سر انجام  هنگامي كه در سال 1990 از زندان براي هميشه بيرون آمد باز همان سپيدي را در افكار داشت وسياهي زندان نتوانسته بود او را با سياهي هاي, عقده گشائي و طلب كاري ز مردم و عدم ظلم ستيزي آشتي دهد و از اين رو ماندلا ماند و 4 سال بعد يعني  در سوم ماه مي سال 1994 اولين رئيس جمهور سياه پوست آفريقاي جنوبي شد و توانست افكار سپيد برابري انسانها از بعد نژاد و قوميت را براي اولين بار در مسند يك مقام رسمي كشوري كه سمبل تبعيض نژادي در سراسر جهان بود را اعلام نمايد و نشان داد كه مي توان با انديشه هاي سپيد بر سياهي اهريمني خود خواهي ها و خود بيني ها و..پيروزي شد و نشان داد كه  آري اين صدا و صدا  است كه باقي مي ماند و  به شرط آن كه صدائي ز سپيدي باشد صدائي ز عشق و صدائي ز اميد و صدائي ز ايمان به انسانيت باشد اين گونه است كه  داستان ماندلا باز مرا به دنياي فروغ مي بردو

امروز به نجواي او  مي انديشيدم

تنها  صدا و صدا است كه باقي مي ماند و…

آري صدائي كه هيچگاه خموش نشود صدائي كه مي توان آن را از درون دخمه هائي هم مي خوانند نجواهائي كه مي گويند

اميد به روزي كه شايد امروز و لحظه اكنون باشد

ايمان به باور عشقي كه همان انسانيت است

و عشق و همان نجواي حافظ كه

 از  صداي سخن عشق نشنيدم خوشتر/ يادگاري در اين گنبد دوار بماند 

 امروز را نمي خواهم به سياسيون هديه دهم دلم مي خواهد امروز را روز ايمان نامم روز باور به عشق روزي كه مي تواند براي همه ما حكايت زيبائي دهد  همان حكايتي كه ما را سوي يزدان ببرد همان يزداني كه با چشم دل مي توان آن را ديد و بس و برهنگي را در عريان خلق تخيل دانسته است

تو ، ای شهامت پوشیده در تخیل من
تو ای غرور توانای آفریننده
تن از برهنگی و سادگی دریغ مدار
برهنه بودن چون ساده بودن آسان نیست
به شعله ها بنگر تا نترسی از دشوار
حجاب های پیازین ز گرد خود برگیر
به این حقیقت سوزان ژرف ،دل بسپار

که تا برهنه نباشی ، خدا نخواهی بود

آري سادگي و برهنگي و عرياني و.. چه فرقي دارد؟  بايد اميد داشت و عريان باوري و عشق به برهنگي و سادگي كه  از دل برون آيد

و تنها صدا ماند

صداي عشق

 نواي باور

و نجواي اميد

 همراهتان باد

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::    من و  زهرا

 


 
 
 
 

قطعه شعري را دوباره مي خوانم

اي دوست همانيم كه با ياد تو مستيم هنوز

از دوري تو جام به دستيم هنوز

در خلوت خود به ياد ما باش

كه ما در خلوت خود ياد تو هستيم هنوز

....

به ياد بودن چه حكايت غريبي دارد ؟ اين يادگاري كه هر كدام  از ما دوست داريم طولاني تر آن را نگاه داريم و گاهي آنقدر اين خود خواهي ادامه مي دهيم كه جاودانه ماندگاري را طلب مي كنيم  و اين چه  هوس است؟

چقدر دوست داريم كه تا به ابد بمانيم..

و جالب اينجا است كه خيلي از ما نيز چنين خواهيم ماند قصه هاي خوبها و بدها بسيار هستند و چقدر زود پند سعدي براي ما فراموش شدني مي شود همان كه گفت

سعديا مرد نكونام نميرد هرگز/ مرده آن است كه نامش به نكوئي نبرند

امروز قصه مرگ مردي را مي آويم كه آرزو داشت ” سلطان و صاحب قرنها ” باشد همان كه ملقب ” سلطان صاحب قران ” بود از ناصر الدين شاه سخن مي گويم مردي كه در پيش گوئي عجيب شنيده بود كه اگر 50 سال سلطنت نمايد براي هميشه سلطان باقي خواهد ماند و درست در 115 سال پيش در چنين روزي او به شكرانه آغاز پنجاه و يكمين سالگرد سلطنتش راهي حرم شاهزاده عبدالعظيم شد جائي كه قاتلش يعني ميرزا رضا كرماني كه از شاگردان سيد جمال الدين اسد آبادي بود در انتظارش بود ناصر الدين شاه اسير خرافات مي پنداشت كه هيچگاه آسيب نخواهد ديد و از اين رو بدون قرق حرم به داخل آنجا رفت و شكار ميرزا رضا كرماني شد و  براي هميشه آرزو صاحب قران را به گور برد  و جاودانگي و صاحب قران بودن را در حالي كه غرق در خون بود دريافت كه چه قصه مبهمي است

راستي ناصر الدين شاه مرد ؟ تاريخ مي گويد حكايت ناصر الدين شاه همچنان باقي است و امروز كمتر آشنائي است كه از قصه هاي تاريخ ايران خبر داشته باشد و از ناصر الدين شاه  ياد نكند ناصر الدين شاه  مردي بود كه بزرگترين ضربه را پيشرفت ايران زد مردي كه دستور خلع يد امير نظام و يا امير كبير ايران را كه سمت مشاور و معلم و دامادو صدر  اعظم او را داشت را صادر نمود و بعد دستور قتلش را در فين كاشان داد تا مردي كه به اعتراف تاريخ مي توانست چون بيسمارك صدر اعظم آهنين آلمان منشا بسياري از خدمات  براي كشورش باشد را از بين ببرد تا ايران كه او خود را سلطان آن مي دانست در گرداب جهل و خرافات و فساد و استبداد فرو رود ناصر الدين شاه صاحب قران شد و امروز 115 سال پس از مرگش باز از او ياد مي شود و لي هيچ نشاني با طعم يادگاري پند سعدي را ندارد همان گونه كه 47 سال قبل از مرگ او يعني در 161 سال پيش با مرگ امير كبير  او نيز مرد قرنها باقي ماند امروز درس بزرگي  براي همه ما مي تواند بشود  شايد چند تاي آنها اين باشد

1/ عدم پيروي از خرافات : چگونه مي توان باور كرد كه انساني فاني مي تواند باقي مانده وصاحب قران باشد مردي چون ناصر الدين شاه  مي پنداشت كه تا ابد زنده است ؟ راستي چگونه اين فكر به ذهن او رسيد ؟ آيا جهل و خرافات نخستين دشمن او قبل از مظلوميني كه او در طي 50 سال پادشاهيش بوجود آورده بود نمي توانست باشد ؟ اگر ناصر الدين شاه خرافاتي نبود آيا در آن بامداد 115 سال پيش ملتي از دست او رها مي شدند ؟خود كرده او جهل بود جهلي كه گوئي همواره با جاودانگي براي خودكامان است و همچنان خواهد ماند

2/ ماندگاري:فرض كنيم كه ناصر الدين شاه قرنها نيز باقي مي ماند آيا نتيجه اي به از نيم قرن حضورش بر مسند پادشاهي بر اين ملك كه باعث آن همه تخريب شد مي توانست داشته باشد ؟ ماندگاري به هر قيمت دردي است كه بسياري از ما داريم  ماندگاري فيزيكي ما چه فايده اي دارد گر منبع خوبي ها و عشق و شادماني به مردم نباشيم ؟ مي خواهيم بمانيم و اين ماندن را به هر قيمتي دوست داريم از ياد مي بريم نيكنامي خود ماندني است كه گفته اند عقاب چهل سال و كلاغ چهارصد ساله شود اما حكايت اين كجا آن دگري كجا ؟

3/ صاحب قران: روزگار براي بسياري از ما شرايطي را بوجود آورده است كه نامي به هم مي زنيم مردان زيادي در اين وادي بوده اند از آتيلا و چنگيز و هولاگو خان و تيمور لنگ  تا هيتلر و موسيليني … در وادي ظالمين گرفته و از يك سو مردان و زناني  كه بسيارند و نيك پندار و نيك كردار و نيك گفتاري داشته اند و همه آنها صاحب قران شده اند در همين داستان ناصر الدين شاه هم او و هم امير صاحب قران شدند ولي آيا ماندگاري به هر نام و نيكي سلطان صاحب قران شدن است تاريخ نشان مي دهد صاحب قران شدن به نيكنامي است و لي باز هم اين پند را هم از ياد برده ايم

قصه درسها زياد است اما دوست دارم بازگشتي به شعر اوليه اين مقال  داشته باشم

 كاش ياد ما با دوستي باشد كه دوست پنداريمش كاش قدرش را بدانيم براي صبر كنيم تهديدش نكنيم و وعده هجر به او ندهيم كه گر دوست همان دوست باشد اين حكايت نبايد باشد

 در خلوت به ياد دوست  بودن را از ياد نبريم هر كدام از ما روزي خواهيم بوديم و روزگاير در غيبتيم اما ياد دوست است كه دوستي آورد

و در آخر جامي ز ياد و عشق دوست زنيم  به جام دوسن در ميخانه هستي و گوئيم عشق است ماندگاري عاشقان

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390  |
 

 

آقا جان...

بهار آمده اما بهار بي تو خزان

تويي طراوت نوروز و نم نم باران

تويي شكوه شميم شكوفه هاي سفيد

توگل  توسبزه  توآئينه  و تويي قرآن

شكوفه هاي بهاري كجا ورايحه ات

صداي پات كجا و ترانه هاي بنان

(هوا خوش است وچمن دلكش است ومي بي غش)۱

ولي تو نيستي اي جان من تورا قربان

سپرده ام به نسيم سحر اگر ديديش-

سلام گرم مرا نزد حضرتش برسان...

بگو كه شاعركي بين شاعران توام

غبار دامن تو گشته ام مرا مفشان

نوشته اند تو را مالك همه  دلها

نوشته اند تورا صاحب زمين و زمان

بگو چقدر تو در پشت پرده ي غيبت

ومن در آرزوي ديدن تو آقاجان...

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::   من و زهرا

خاك كوي توام اي بانوي يكتاي بهشت

تو كه معصومه اي وثاني زهراي بهشت

اي گل سرسبد باغ امام هفتم

خواهرحجت هشتم گل گلهاي بهشت

شهر قم گرچه كوير است ولي با قدمت

گشته چون گوهري از نور به درياي بهشت

حرم پاك تو ياد آور عشق رضوي است

اوليا زائرآن روضه ي ميناي بهشت

ذكر(يافاطمه اشفعي لنا في الجنة)

رمز شيعه بود اي آيت عظماي بهشت

من به درگاه تو با دست تهي مي آيم

تو بنوشان به من از جام طهوراي بهشت

گل من از گل عشق تو طلا ميگردد

تا نگاهم كني اي ماه دل آراي بهشت

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::     من و زهرا

 

هو المعشوق
دنیا محل گذره .
محل عبوره .
دنیا هم زشتی رو نشون می ده هم قشنگی رو نشون می ده .
هم آدم های زنده رو نشون می ده هم آدم های مرده رو نشون می ده .
می دونی ...
باید یه طوری زندگی کنی که درست بری ...
یه جای خوب ...
اون جایی که تو بهش تعلق داری و از اون جا اومدی ...
خدا خیلی بهت امیدواره ...
همیشه کنارته ...
خودت می دونی که خیلی وقتا کمکت کرده ...
نذار دیر بشه ...
خدا جوونا رو خیلی دوست داره ...
خدا همه ی بنده هاشو دوست داره ...
صداش کن ...
از ته دل صداش کن ...
بگو تو هم دوستش داری

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::    من و زهرا

 

ای که از کلک هنر،نقش دل انگيز خدايي

حيف باشد مه من کاينهمه از مهر جدايي

گفته بودی جگرم خون نکني باز کجايي

« من ندانستم از اول که تو بي مهر و وفايي

عهد نابستن از آن به که ببندی و نيايي»

مدعي طعنه زند در غم عشق تو ز يادم

وين نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمهء بلبل شيراز نرفته است ز يادم

« دوستان عيب کنندم که چرا دل بتو دادم

بايد اول بتو گفتن که چنين خوب چرايي »

تير را قوت پرهيز نباشد ز نشانه

مرغ مسکين چه کند گر نرود در پي دانه

پای عاشق نتوان بست با فسون و فسانه

« ای که گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه

ما کجاييم در اين بحر تفکر تو کجايي»

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت

عمر، بي دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سرو جان و زر و جا هم همه گو،رو بسلامت

« عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدايي»

درد بيمار نپرسند بشهر تو طبيبان

کس در اين شهر ندارد سر تيمار غريبان

نتوان گفت غم از بيم رقيبان بحبيبان

« حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان

اين توانم که بيايم سر کويت بگدايي»

گرد گلزار رخ تست غبار خط ريحان

چون نگارين خطه تذهيب بديباچه قرآن

ای لبت آيت رحمت دهنت نقطه ايمان

« آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان

که دل اهل نظر برد که سريست خدايي»

هرشب هجر برآنم که اگر وصل بجويم

همه چون ني بفغان آيم و چون چنگ بمويم

ليک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم

«گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي »

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن

دامن وصل تو نتوان برقيبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسايه گذشتن

«شمع را بايد از اين خانه برون بردن و کشتن

تا که همسايه نداند که تو در خانهء مايي»

سعدی اين گفت و شد از گفته خود باز پشيمان

که مريض تب عشق تو هدر گويد و هذيان

بشب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان

« کشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان

پرتو روی تو گويد که تو در خانهء مايي»

نرگس مست تو مستوری مردم نگزيند

دست گلچين نرسد تا گلي از شاخ تو چيند

جلوه کن جلوه که خورشيد بخلوت نشيند

«پرده بردار که بيگانه خود آن روی نبيند

تو بزرگي و در آئينهء کوچک ننمايي»

نازم آن سر که چو گيسوی تو در پای تو ريزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخيزد

شهريار آن نه که با لشکر عشق تو ستيزد

« شعدی آن نيست که هرگز ز کمند تو گريزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهايي»

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::    من و زهرا

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390  |
 

 

برات جانم بگه اَ خواب دیشبُ

بگه َا ماجرای ناب دیشب

عروسیم بود و َم داماد بودم

جاتان خالی که شاد شاد بودم

در و دیواره آگین بسده بودنَِ

همه‏ی َتخچا پر گلدسده بودن

زیرابرو خانه ره ورداشده بودنِِ

میان َتخچه‏ها گل کاشده بودن

ا هر جای خانه بوی گل می‏آمدَ

صدای چهچه بلبل می‏آمد

درخدار چراغان کرده بودنِ

همه‏ی فامیله مهمان کرده بودن

همه‏ی جاها‏ره فرش انداخده بودنِ

واکاغذ جغجغه، گل ساخته بودن

نیمی‏دانی چه خوّر بود خانهَِ

ا باغم با‏صفا‏تر بود خانهَ

زمان گردیده بود و دال ما بودِ

زمین چرخیده بود و سال ما بود

وا دُمم گردو میشکسدم دمادم ُِّ

سر جام نشده بودم مثد آدمِِِ

که خانچای رخد دامدایمه اودَنَِِ

لباسای کنمه‏ یی سر درودنَُُِِِِ

لباس نو تن‍‍‍ُم کردن به قادهِ

منم پوشیدم و کردم افادهَِِ

میان خوانچه‏ها پر بود میوه

کُلا و رخد دامادی و گیوهَِ

گز و شیرینی و نقل بید‏مشکیِ

میان کاغذای زرد و زرشکیِ

برام چند وار اسفند دود کردنِ

حسود و دشمنه نابود کردنِِ

گلاب و نقل پاشیدن سر مَِِ

دو تا گلدان گل هشدن ور مَِِ

بزرگا نشده بودن گوش تا گوشِِ

سبیل تو داده بودن تا بنا‏گوشِ

جوانا سر‏خوش و شنگول بودن ِ

میواره همه ره ورچیده بودنَِِ

تمامه روی میزا چیده بودنِِ

بساط چای و شربت روبه‏را بودِِ

گز و شیرینی و میوه رابرا بودِِ

عزیز خان سور ساتش روبه‏را بودِ

شالان شیپان مهمانا به‏را بودِ

عزیز خان سازشه گوشمال می‏دادِِ

به مجلس ساز و ضربش حال می‏داد

همش سرگرم دوران بود شمسیََِ

دمادم فکر دوران بود شمسیَِِ

شواش میساند ا مهمانا هزاریَِِ

اُ شب هر کی که می‏رقصید، باری

شواشم که می‏دادن ضربگیره

دعا می‏کرد هوادارش نمیرهِِِ

چنان رقصید که هر کی دید حض کردَِ

خود شمسی سه چاروار رخد عوض کردَِ

برامان آمدن بازی درودنَُِِ

چقد بازی درارا لوده بودنِِ

شامم حاضر شد و سفراره چیدنُِ

سر آخر که مهمانا رسیدنِِ

به یی دس قاشق و یی دس به دوریََ

همه نشدن کنار سفره فوریِِ

مرتب لقمه‏ها ُلمانده می‏شد

دمادم گمّذی رّمانده می‏شدُ

میان کاسه بشقابای لعابی

چه شامی، سفره مجماعه‏ی حسابی

هما دوغ بود همارم رب انگورََُ

خوراکا و غذاهای جورواجور

مربا و پیاز و قورمه‏سبزی

پنیر و ماس و کشک و خورده سبزی

دو جور بورانی و کشک بادمجانُ

خورشت قیمه و مرغ و فسنجان

من بی‏چاره بی‏تقصیر بودمِِ

خدا می‏دانه سیر سیر بودم

همه‏ی اصله عضای مَ خسده بودنَََ

 میگی بلکم گلومه بسده بودنََِ

دل بی‏صاحبم ناجور می‏زدُِ

دمادم سوک سینم شور می‏زدََِِ

عروس تازه می‏آمد به خانه

انم سر بسده مثد هندوانهََُِِِ

ندیدم لااقل یی تار موشهِِِ

اَ این و اُ شنفدم وصف روشهََُِِ

فرنگ خانم برام پیداش کردهَِِ

دل بیچارمه شیداش کردهِِِ

فرنگ خانم که ختم روزگارهَِ

اَ دلالای قدیم و کنه کارهُِ

بشم گفده عروست خانه دارهُُِِ

میان دخدرا همتا ندارهُِ

نجیب و اصلمند خانواده‏اسِ

سته سنگینه اما بی‏افادسِِِ

اَ گل خوشبو‏تره الله و اکبر

دنش بوی بد نیمیده جان اصغرََِِ

عروست شاخ شمشاده ماشا لاّ

درس همقد داماده ماشالاُُِّ

سفید و بور مور و چشم زاغه

نه خیلی لاغره نه چاق چاقهِِِ

صبور و ساده و بی‏شیله پیلس َِ

خانه‏ی بوّاش سر آب گیجیلسَِِِِ

زرنگ و با سواد و با کماله ِِِِ

ظریف و خوشگل و کم سند و سالهِِ

چقّدم سر بزیر و سازگاره ََِِ

خودش دار می‏زنه پول در میاره

هزارش آفرین صد بارک الله

بپام تکّ دماغم آره واللهُُِِِ

فرنگ هی گفت و دانم آب افداد َُِِِ

دل زارم به پیچ و تاب افدادُِ

در ای بینا خور اودن که دارنََِِِ

عروسه وا سلام صلوات میآرن

قیامت شد، همه رخدن محلّه َِ

یکی ساز میزد و یکی دوزلّه

یکی میگفد گوسفنده درارین ِِ

یکی میگفد برین اسفند بیارین

میان هیر و ویر و رخده پاشا ِِ

همه ویل کردن و رفدن تماشاََ

خور اودن عروس گل کرده نازشََِِ

میگن داماد بیایه پیش‏وازش

عروس خانم که را افداد دووارهُِ

ما رفدیم پشت بان بی‏استخارهَِ

نماز خواندم دو رکعت وا ارادتِ

به درگاه خدا کردم عبادت

اُنارم وا تمام دار و دسّه

همه‏ی بند و بساط و بسده مسدهََ

عروس و ینگش و خاله خوارچاش ِِ

زن همسادشان و بچه مچاشِِِِِ

خوار و دایزش و عمقز بتولشَُِِِ

 اُ یکی عمقزیش و بچه تولشَِِِ

یواش یوّاش رسیدن پاین پلاِِِِ

به خوبی و خوشی الحمدولله

همه‏ی صحن حیاط پر شد اَ آدم

وا هم صلوات میفرسادن دمادمِ

شیرین کاشدن همه‏ی بچای محلهِ

چقد چوپی گرفدن وا دوزلّهَِ

زنای همساده‏ها برگشته بودن

لب بانا قطاری نشده بودنِِِِ

اَ پاین گفدن که بی مایه فطیرهُِ

شاداماد سیب بزن یالّا که دیره

 دو سه تا سیب زدم بی‏توش کردنِ

جوانا قپّلی قپّوش کردنََُِ

عروسه یی کلای بالای سرش بودُِِِ

دو سه تا اَ خوار چاشم ورش بودَُِِ

کلاره توش گرفدم سیبه شاندمََُِِ

عروسانه سر جاشان نشاندمِِِِ

اَ بان که آمدم وا ساقدوشمَُِ

بازم کلّی متل گفد بیخ گوشمَُُِِ

زنا رفدن اطاق عمه خانمََِ

بازم هول و ولا افداد به جانمَُِِِ

عزیزخان یارمبارک باد می‏زد

مرتب نغمه‏های شاد می‏زد

زنا لی لی کنان چایه که خوردنِ

وخیزادن عروسه حجله بردن

برامان حجله دایر کرده بودن ِ

اطاق خوابه حاضر کرده بودنِ

بساط چیدن و آماده کردن

تمام مشکلاره ساده کردن

خور دادن دم و دسگا طیارهََِِ

به شادامّاد بگین تشریف بیاره

عموش آمد سراغم وا م دس دادََََُ

واهم رفدیم و ماره دس به دس دادَِ

همونجا زیرچشمی پاشه پایدم ِ

زرنگی کردم و پاشه ولایدمُِِ

عجب حجله‏ی قشنگی ساخده بودن

روتخدی صورتی انداخده بودن

در و دیوار و پردا غرق گل بودَِ

هنوزم همهمه‏ی ساز و دهل بود

ای سر آفتابه لولنگ گلی بودَِ

اُ سر یی میز و دو تّا صندلی بودِِ

عجب میزی تدارک دیده بودنِ

عسل وا نقل و خرما چیده بودن

در و دیوار حجله دیدنی بود

شراب وصل عجب نوشیدنی بود

یوّاش یوّاش همه‏ی قوماش رفدنَِِِ

عموش و دایزش و ینگاش رفدنَُِِ

غریبا رفدن و ماندیم تناََُِ

 دو تا نا آشنا غرق تمّناَِ

دلم هی سوکّ سینم ساز می‏زدَُِِ

برام هی شور و هی شهناز می‏زدِِِ

وخیزادم دراره چفت کردمِِ

کلوم پنجراره سفت کردمُِ

ماخواست بندای دلم اَ هم سوا شهُِ

چنان می‏زد که میشنفدم صداشهَُ

دروردم زود و دادم رونمارهَُِِِ

بشش گفدم قاقاقابل ندارهِِِ

پ پ پ پس بزن گیله دواقهََََ

درار مهتاب و روشن کن رواقهَُِِ

ازُم اسّاند و وازش کرد و دیدشِ

یواش دس برد بری تور سفیدشُِِِِ

دواقه پس که زد دیدم عجوزسَََِ

اَ اُ جنسای عتیقه‏ی باب موزسَِ

سیا برزنگی و دندان گرازهَِ

دماغش عینهو دوندوک غازهِِ

 اَ اُ ترشیده‏های عهد بوقهِ

اَزش هر چی برام گفدن دروغهِِ

فرنگ خانم حسابی منترم کردََُِِ

نیمیدانی چه خاکی بر سرم کردُ

چنان آزّاد زدم مغزم دوبمّهََُِ

 که هول اَ خواب پریدم جان عمّهِِ

 
 
 
|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390  |
 

 

معنای عشق"


مادر ای سايه‏ي الطاف خدا
ای سراسر همه مهر
ای دل انگيزترين معنی عشق
ای كه يادت همه آرامش من
ای وجودت همه خواهش من
تو نمايانگر الطاف خدايی مادر
مروه و حج و صفايی مادر
زير پای تو بهشت است بهشت
باز هم طفل توام
هرچه كردم
چه زيبا و چه زشت
دست تو گرمترين گرمي مهر
مهر تو پاكترين معني عشق
نفست رايحه‏ي ريحان است
ديدن روی نكويت مادر
همه درد مرا درمان است
ورد زير لب تو ذكر دعاست
خانه با بودن تو
بهترين باغ دل انگيز خداست

پاكتر از همه پاكي هايی
خوبتر ازهمه خوبي هايی
با صفاتر ز همه دنيايی
مادرم
مادر خوبم بخدا
دفتر عمر مرا
تو چو شيرازه‏ي هستی هستی
تو سزاوار چه هستی
همه چيز
من چه دارم كه تو را زيبد
هيچ
سايه لطف خدايی مادر
معني عشق و وفايی مادر
شعر من درخور تفسيرت نيست
اوج مهری و صفايی مادر

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


مادر

نرفت از سرم هـــــر گز هوای تو مادر
هنوز مي تپد اين دل برای تو مـــــــــادر
چســـــــان زبان بگشايم كه خجلت آهنگم
نكرده ام دل و جـــــــــان را فدای تو مادر
چه چـــــاره گر نبرم داغ هجر تو به عدم
اميد قلب حزينم لــــــــــــــقای تو مـــــــادر
چو شبنم است سرو برگ رنگ اين گلشن
مدام ميشنوم من صــــــــــــــــدای تو مادر
درين چمن كه حضور جفاست مضمونش
چه نعمت است به عـــــــــالم وفای تو مادر
مــــــــــــقيم منزل عزت كسي توان گشتن
كه بود حـــــــــاصل كارش رضای تو مادر
نشد ز كيف و كــــــم عمر چشم ما روشن
حقيقت است به هــــــــر جا صفای تو مادر
رموز جـــــوهر تُست ( بايزيد) و( بايقرا)
به اين مـــــــــــــقام رسيدن عطای تو مادر
نبود لايق اين گنج و اين كمــــــــال (رفيع)
اگر نبود نصيبش دعــــــــــــــــــای تو مادر

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
میدرخشد دو نگاه
که بناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین -همه سال-
دور ازین جوش و خروش
میروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه
وندر این راه دراز
میچکد بر رخ من اشک نیاز
میدود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان و راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز
بینم از دور،در آن خلوت سرد
-در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-
ایستادست کسی!
"روح آواره کیست؟
پای آن سنگ کبود
که در آن تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود؟"
می تپد سینه ام از وحشت مرگ
می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت!
مانده ام خیره براه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه!
شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهائی خویش!
"شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است؟
شاید این بندی صحرای عدم
با منش یک سخن است؟"
من،در اندیشه که :این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی...
غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:
خنده ای میرسد از سنگ بگوش!
سایه ای میشور از سرو جدا!
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه میخندد و میبینم : وای...
مادرم میخندد!...
"مادر ،ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم؟
وین چه عشقی است بزرگ؟
که پس از مرگ نگیری آرام؟
تن بیجان تو،در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان میبخشد!
قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد!
شب،هم آغوش سکوت
میرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش
میروم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد

فریدون مشیری

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


مادر!

تو ای قصيده ی زندگی!

مادر!

تو ای بنای خوشبختی!

مادر!

تو ای کوه اميد!

مادر!

همه عشق

همه زندگی

چقدر سخی هستی تو

مث دريا

چقدر آبی هستی تو

مث رويا

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390  |
 
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

مــــادر

مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر

در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر



ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر

مهر است سراسر وجودش تــا هـست ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر



هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید

چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد



چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر

ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر



در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست

در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 


بنــــــــــــازم همت والاي مــــــــــادر
به قـــــــربان قـــــــد و بالاي مـــــادر

تن جـــــان و سر و پايم فــــــدا بـــــاد
بــــــــه راه صبر جـــــــانفرساي مادر

نمي رفتم به خــــواب راحت و خوش
نبــــــود از نغمه يي لالاي مـــــــــادر

فــروغش روشنايي بخش جانهــــاست
رخ همر جهـــــــــان آراي مــــــــادر

ادا نتوان كنـــــم حقش ,اگــــــــــر سر
بريزم همچــــــو زر در پـــــــاي مادر

به كودك , بـــــوي مادر مـي دهد جان
نگيرد دايه هـــــرگز, جاي مـــــــــادر

همه شب دـــــيده گان من , بــــــود باز
كه باشد انـــــدر آن , مـــــاواي مـــادر

لبم را بوسه ها مــــــــــــي زد شبانگاه
لب شيــــرين شكـــــــــر زاي مـــــادر

مي عشق و وفـــــا, دركــام من ريخت
بـــــود اين مستي از صهباي مـــــــادر

مــــــرا با شيره ي جان , پرورش داد
دل پر مهــــــــــــر و پرغــوغاي مادر

نخستين حـــــــرف را , او يـاد من داد
منم يك قطر ه از در پــــاي مـــــــــادر

گلـم با آب مهر ش , چـون عجين گشت
بـــــــه سر باشد مرا , سوداي مـــــادر

نبي فـــــــــرموده انــــــدر شــــان مادر
كــــــه جنت هست , زيـــــــر پاي مادر


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 


 

برای تو می نویسم ....

برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست...

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 


مادري دارم آرام
بي پروا از سكوت آب ها
شوقش از برگ درختان افزون
نگاهش لطيف تر از انوار بهار
كلامش آفتاب ،صدايش باران
مادري دارم كه خواندن نمي دانست
ولي درس زندگي آموخت
آموخت كه چگونه گل را شاد كنم
عشق را بفهمم
دشت دل را خوشه خوشه پر كنم از گل شقايق
آموخت كه چگونه دوست بدارم زندگي را
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390  |
 
 
مادر! مرا ببخش .

فرزند خشمگین و خطا كار خویش را

مادر! حلال كن كه سرا پا نامت است

با چشم اشكبار، ز پیشم چو میروی

سر تا بپای من

غرق ملامت است.

***

هر لحظه در برابر من اشك ریختی

از چشم پر ملال تو خواندم شكایتی

بیچاره من، كه به همه ی اشكهای تو

هرگز نداشت راه گناهم نهایتی

***

تو گوهری كه در كف طفلی فتاده ای

من، ساده لوح كودك گوهر ندیده ام

گاهی بسنگ جهل، گهر را شكسته ام

گاهی بدست خشم بخاكش كشیده ام

***

مادر! مرا ببخش.

صد بار از خطای پسر اشك ریختی

اما لبت به شكوه ی من آشنا نبود

بودم در این هراس كه نفرین كنی ولی ــ

كار تو از برای پسر جز دعا نبود.

***

بعد از خدا ، خدای دل و جان من توئی

من،بنده ای كه بار گنه می كشم به دوش

تو، آن فرشته ای كه زمهرت سرشته اند

چشم از گناهكاری فرزند خود بپوش.

***

ای بس شبان تیره كه در انتظار من ـــ

فانوس چشم خویش ــ به ره ، بر فروختی

بس شامهای تلخ كه من سوختم زه تب ـــ
تو در كنار بستر من دست بر دعا ـــ

بر دیدگان مات پسر دیده دوختی

تا كاروان رنج مرا همرهی كنی ـــ

با چشم خواب سوز ـــ

چون شمع دیر پای ـــ

هر شب، گریستیئ ـــ

تا صبح ، سو ختی.

***

شبهای بس دراز نخفتی كه با پسر ـــ

خوابد به ناز بر اثر لای لای تو.

رفتی به آستانه مرگ از برای من

ای تن به مرگ داده، بمیرم برای تو.

***

این قامت خمیده ی در هم شكسته ات ـــ

گویای داستان ملال گذشته هاست

رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ـــ

ویرانه ای ز كاخ جمال گذشته هاست.

***

در چهره تو مهرو صفا موج می زند

ای شهره در وفا و صفا! می پرستمت

در هم شكسته چهره تو، معبد خداست

ای بارگاه قدس خدا! می پرستمت.

***

مادر!من از كشاكش این عمر رنج زای ـــ

بیمار خسته جان به پناه تو آمده ام

دور از تو هر چه هست، سیاهیست ، نور نیست

من در پناه روی چو ماه تو آمده ام

مادر ! مرا ببخش

فرزند خشمگین و خطا كار خویش را

مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است

با چشم اشكبار ز پیشم چو می روی ـــ

سر تا به پای من ـــ

غرق ملامت
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
خواندم ترانه اي زيبا برايت مادر
ميون ترانه هام نوشتم نامت را
نوشتم نامت را با بغض با گريه هاي دور
نوشتمت ،نوشتمت ترانه خوان شعر هايم
نوشتمت با كلماتم نام زيبايت را
و بر هر شاخه ي گل ياس بازمي نويسم
دوستت دارم
مادر
 
من آمدم از آسمان با ابرها نرم و رها
مانند باران ریختم در خواب گندم زارها
من سر زدم از عمق خاک مثل گیاهی ناشناس
تا عاقبت پرپر شدم با دستهای سرد داس
من باد بودم مدتی در دشتهای سوت و کور
می آمدم آواز خوان می کردم از شنها عبور
در سالیان پیش از این من سنگ صحرا بوده ام
در باد و باران،برف و یخ همواره تنها بوده ام
از من اگرچه مدتی است دیگر نمی گیری خبر
می آیم اما هر نفس در شکلهایی تازه تر
 
مــــادر

مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر

در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر



ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر

مهر است سراسر وجودش تــا هـست ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر



هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید

چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد



چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر

ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر



در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست

در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست
 

قوینوندا بسله نر گوزل دیلكلر

در آغوشت آرزوهای زیبا پرورش می یابند

 

لاییقدیر سجده یه سنه ملكلر

شایسته است فرشته ها بر تو سجده کنند

 

نرده سن، گوزلریم هپ سنی بكلر

هر کجائی ، چشمانم در انتظار توست

باخ اولادین ناسیل گریاندیر آنا!

ببین فرزندت چگونه در فراقت گریان است مادر

...

 

بیر آه چكسم سنسیز قوپمازمی طوفان؟

اگر بی تو آهی بکشم ، طوفان بپا نمی خیزد ؟

 

عزیزیم آنا جان، گوزوم آنا جان

عزیز دلم ، چشم و جانم مادر جان

یوموق گوزلرینی آچ دابیر اویان

چشمان بسته ات را باز کن ، بیدار شو

 

ایندی زمان باشقا زماندیر آنا

حالا زمان ، زمان دیگریست مادر

...

 

ییخیلیب پایینه اولمك ایسته رم

زیر پایت افتادن و مردن می خواهم

آنالیق مهرینی گورمك ایسته رم

مهر مادر را دیدن می خواهم

سنی گورمك ایچون اولمك ایسته رم

در شوق دیدن تو مردن می خواهم

تسللیم آه ایله فغاندیر آنا

تسلی من آه و افغان است مادر

قوینوندا بسله نر گوزل دیلكلر

در آغوشت آرزوهای زیبا پرورش می یابند

 

لاییقدیر سجده یه سنه ملكلر

شایسته است فرشته ها بر تو سجده کنند

 

نرده سن، گوزلریم هپ سنی بكلر

هر کجائی ، چشمانم در انتظار توست

باخ اولادین ناسیل گریاندیر آنا!

ببین فرزندت چگونه در فراقت گریان است مادر

...

 

بیر آه چكسم سنسیز قوپمازمی طوفان؟

اگر بی تو آهی بکشم ، طوفان بپا نمی خیزد ؟

 

عزیزیم آنا جان، گوزوم آنا جان

عزیز دلم ، چشم و جانم مادر جان

یوموق گوزلرینی آچ دابیر اویان

چشمان بسته ات را باز کن ، بیدار شو

 

ایندی زمان باشقا زماندیر آنا

حالا زمان ، زمان دیگریست مادر

...

 

ییخیلیب پایینه اولمك ایسته رم

زیر پایت افتادن و مردن می خواهم

آنالیق مهرینی گورمك ایسته رم

مهر مادر را دیدن می خواهم

سنی گورمك ایچون اولمك ایسته رم

در شوق دیدن تو مردن می خواهم

تسللیم آه ایله فغاندیر آنا

تسلی من آه و افغان است مادر

گوزومون نورو، گوزل آنا

بویوتدون سن منی یانا یانا

گوزومون نورو، جانیم آنا

بویوتدون سن منی یانا یانا

اءودلوسان گون کیمی، بیر قاینار حایات کیمی

بورجلویام من سنه، سنه بیر اولاد کیمی

عزیز آنام

نه کی آرزو کامیم وار

قلبیمه توتموش قرار

آند اولسون سنه جان آنا

قدرینی ال بیلیر

عطرینی گول بیلیر

سشچینین آغینا، قاراسینا قوربانام

کونلونون او هزین

لای لاسینا قوربانام

عزیز انام

بشییم اوسته لای لای چالدین

گجلر صوبحه تک ، گادمی آلدین

استینه فصیلی همیشه یاز بیلمیشم

اولوب کی من سنین قدرینی آز بیلمیشم

عزیز آنام

نیتین خوشدور

صافدیر سودون

گولاغیمدا گالیب هر اویودون

اوغلونا قیزینا، آی ایعتیبارلی انا

نفسی گول کیمی

قلبی باهارلی آنا

عزیز آنام

Gozumun nuru, gozal anam

Boyutdun san mani yana yana

Gozumun nuru, canim anam

Boyutdun san mani yana yana

Odlusan gun kimi, bir qaynar hayat kimi

Borcluyam man sana

Sana bir evlad kimi

Aziz anam

Na ki arzu kamin var

Galbimda tutmush qarar

And olsun sana can ana

Qadrini el bilir

Atrini gul bilir

Sachinin agina

Garasina qurbanam

Konlunun o hazing

Lay la sina qurbanam

Aziz anam

Beshiyim usta lay lay chaldin

Gecalar, subha tak gadami aldin

Istina fasili hamisha yaz bilmisham

Olub ki man sani qadrini az bilmisham

Aziz anam

Niyatin xoshdur

Safdir sudun

Gulagimda galib har oyudun

Ogluna gizina ay etebarli ana

Nafasi gul kimi

Qalbi baharli ana

Aziz anam

 

ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.



پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من زد کنار،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.



در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.


این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
((
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
((((
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود

ای وای مادرم(((

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390  |
 

 

تصور کن؛

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته

جهانی که تو اون، پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب همصدایی ها، پلیس ضد شورش نیست

نه بمب هسته ای داره، نه بمب افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیزاره

همه آزاد آزادن

همه بی درد بی دردن

تو روزنامه نمی خونی،نهنگا خودکشی کردن

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه ،بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصور کن؛ پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

اگه با بردن اسمش، گلو پر میشه از سرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس

کسی آقای عالم نیست

برابر با همن مردم

دیگه سهم هر انسانه

تن هر دونه گندم

بدون مرز و محدوده

وطن یعنی همه دنیا

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

 

نگذاريم که كرمي لب سيبي بگزد

و به باغي كه بهار


تازه بيتوته به آن كرده هوا


بگريزيم


از انبوه هواي خفقان 


در گذر از شب تاريك


به مهتاب 


سلامي بكنيم


مثل يك خم


به خود جوش خوريم


باعث مستي


عاشق باشيم


سر انگشت


به نفرت


به كسي


تهمت تاريكي شب را نزنيم


تا هوا هست به يك بوسه


زدلدار خوش باشيم


زيريك كاج بلند


سايه بيد هوايي بخوريم


خيره در نور خد ا


ساعتها


به عا د ت به مرور

 

  در تب تجربه عشق


به سيبي كه هنوز


مزه تلخ  لبي  را نچشيده است 

به نفرت به فساد

سلامی بکنیم


بوسه باران نكنيم


هر شبی تاريكي را


ما به دريا نزديكيم



آبي باشيم 



طوفان مي آيد


باران مي آيد


نوح به نزديكي آب


منتظراست 


كوله را برداريم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در جمعه نهم اردیبهشت 1390  |
 

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ﴿۱﴾ مَلِكِ النَّاسِ ﴿۲﴾ إِلَهِ النَّاسِ ﴿۳﴾ مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ﴿۴﴾ الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ ﴿۵﴾ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ ﴿۶﴾

به نام خدای رحمن و رحیم

بگو پناه مى‏برم به پروردگار مردم (۱) پادشاه مردم (۲) معبود مردم (۳) از شر وسوسه‏گر نهانى(۴) آن كس كه در سينه‏هاى مردم وسوسه مى‏كند (۵) چه از جن و [چه از] انس (۶)

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

One song can spark a moment

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

One flower can wake the dream
یك گل میتواند بهار را بیاورد
One tree can start a forest
یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد
One bird can herald spring
یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

One smile begins a friendship
یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد

One handclasp lifts a soul
یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند

One star can guide a ship at sea
یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند

One word can frame the goal
یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند

One vote can change a nation
یك رای میتواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند

One sunbeam lights a room
یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند

One candle wipes out darkness
یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد

One laugh will conquer gloom
یك خنده میتواند افسردگی را محو كند

One hope will raise our spirits
یك امید روحیه را بالا می برد

One touch can show you care
یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند

One voice can speak with wisdom
یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

One heart can know what's true
یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

One life can make a difference
یك زندگی میتواند متفاوت باشد

You see, it's up to you
شما میبینی پس تصمیم با شماست

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

قرار ما به رفتن بود نگو چی شد نمی دونم

خودم گفتم تمومش کن خودم می گم نمی تونم

نمی دونم کجا رفتم نمی دونم دلم چی شد

درست تو بدترین لحظه ببین کی عاشق کی شد

من از آغاز این قصه ازت چیزی نفهمیدم

نمی دونم چرا حالا، چرا اینجا تورو دیدم

چقدر دیوونگی دارم تمام قلبم آشوبه

تو آرومی نمی دونی چقدر دیوونگی خوبه

 

 

 

 



 

 

خداحافظ نگو............

 

 

 

دوست......

 

آب حیات منست خاک سر کوی دوست

گردوجهان خرمیست ما و غم روی دوست

ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار

فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

داروی مشتاق چیست زهر   زدست نگار

مرهم عشاق چیست زخم زبازوی دوست

گربکند لطف او هندوی     خویشم      لقب

گوش من و تا به حشر حلقه ی گیسوی دوست

گرمتفرق شود    خاک من    اندر     جهان

باد  نیارد ربود  گرد من از     کوی   دوست

گرشب     هجران    مرا  تاختن    آرد  عجل

روز قیامت زنم     خیمه به    پهلوی دوست

هر غزلم نامه ایست     صورت    حالی د ر آن

نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست

لاف مزن سعدیا شعر     تو خود      سحر گیر

سحر نخواهد خرید غمزه ی      جادوی دوست

 

 

 

 

 

 

 

 







ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛خورده شدند

آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !



کنار شب می ایستم

شب از تو لبریز است

و من در دو قدمی تو

در زندان فراق گرفتارم

من پشت این دریچه

چشم به راه بهارم




   من خواب نیستم

 

                                                   خاموش اگر نشستم

              

                                                                                مرداب نیستم!...



 

 

در تو دنبال چه چیزی است جهانی بی عشق؟!

 

لحظــه هایی که ندارد هیجانــی بـی عشق

 

 

در تو دنبال چه ، دنبال چه چیزی است، بگــو

 

که تو با عشـق چنینی و چنانی بـی عشق؟!

 

 

تو از آئینــه شدن واهمـــه داری که چنیــن

 

دل به دریا زده ای در جَـرَیانـــی بی عشــق

 

 

دیگـــر از آن دل دریایـــی، باران و غـــــــزل

 

خبری نیست به جز نام و نشانی بی عشق

 

 

کولـه باری که ندارم به تو خواهــم بخشیــد

 

می روم، این تو و این هم چمدانی بی عشق...

 



حروف مقدس ِ نام ِ او

تكرار ِ روزهاي من است

تا مماتم را براي حياتم پي گيرم

كودك دفتر ِ شعرم بي نام ِ او رشد نمي كند

وتكرار ِ نامِ اوست كه قرار ِ دل ِ بيقرارم است

دانه ها ي تسبيح شعرم را با ذكر ِ نام او مي شمارم

به آخرين دانه كه برسم ، هنوز اول ِ نام ِ اوست

مرا باور شده كه خدايي او در نزدم تمام است

گريزي نيست حتي  اگر  به انگشت ِ اشاره ي اتهام 

مشرك را نشانه باشم .

مرا جز تسليم ِ لبخند هاي اوگريزي نيست

باوركنيد !

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در جمعه نهم اردیبهشت 1390  |
 

 

 
 
 
 

 

نام  :عشق

 

نام خانوادگی  :آواره

 

محل تولد :قلب

 

نام پدر :رنج

 

نام مادر :فرشته غم

 

محل سکونت : شهر مکافات

 

محل کار :شرکت نا امیدان زندگی

 

جرم : به دنیا آمدن

 

تاریخ تولد :روز بد  بختی

 

حکم :محکوم به زندگی

 

شغل :ناخدای دریای پوچ

 

محل صدور شناسنامه :دنیای فراموش شدگان

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

به نام خدا

اول خودم میگم
سلام

تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن

هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن

واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره

بذا به حساب غربت نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینمکه چه رنگه روزگارت

خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت

سر تو مهربونی بذاری به روی شونم

تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم

حالم رو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره

چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره

نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون

چه قدر از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دو تامون

بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی

تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی

می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته

رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته

باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه

اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد

باقیش و بگم می بینی گریه هات کلی حروم شد

حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تو تو چشام عشق رو ببینی

یادته من و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم

از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم

یه دفه یه مهمون اومد عقلم رو یه جوری دزدید

دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده

تو بازم طاقت آوردی مث پونه ها تو پاییز

سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیزه

بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه

همیشه نبودن تو کرده این دل و کلافه

می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من

می دونم دوسم نداری مث روزای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات یه کسی این رو نوشته

اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم

ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم

آخ چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه

تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستاره

تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره س

بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن

من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن.

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

 

 

 

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــاد 

   فــــــــــــــــــــریـــــــــــــادی بـــــــرای تــــــــــــــــو

  فریادی که از اعـــــماق قلـــــب خستـــه ام پا می گیرد

  و هــــــــــــــنــــــــــوز کــــــــــــــــه هـــــنـــــــــوز اســـت

  و بــــا ایـــــــــــــن کــــــــه مـــــــدت ها از رفتنــــــت گذشته

 هنــــــــوز بر حنــــــــــــــجره خســــــته ام جاری نگـــــــــــشته

 

 زیـــــــــبایــــــم

 هنوز نتوانسته ام درد عمیق

 نبــــودن و رفتـــــــنت را باور کنـــــم

 

عشــــــــــــــــــــــق من    

هنوز صـــــدای زیبای مستیت

و هنوز گم شدن در قطره قطره ی

 بـــــــــــــعد صدایت فراموشم نشده

و بــــــــــه خدای اسمان ها قســـــــــم

هـــــــنــــــوز کـــــه هــــنـــــوز اســـــــــت

عروجی که با تو بودن برایـــم اورده پایان نیافته   

 

پرنده را که ازاد کنی

روزی برمــــــــــی گردد

و مــــــــــــــن خاکـــــــی

از ایــــــــــن اتفــــــاق زمینی

زیـــــــــــــاد دور نیســــــــتــــم

روزی مـــــــــــــــی ایـــــــــــــــــم

و تـــــــــــــــو را بــــــــــا خـــــــــــــود

بـــــــــــــــه اوج رویاهـــــایم می بــــرم

مـــــی بــــــــــرم تــــــــــــا ببــــــیــــــــنی

مــــــــــخمـــــــــل رویــــــاهــــای پســــــــرک

چــــــــــــــــــــه رنــــــــــــــــــگـــــــــــــــــی دارد!!!!!!!

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن می ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم  مـــــــــــــــنــــــــــــــــــــتـظـــــــــــــــــــــــرم بــــــــــــــــــــــــاش.

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 
 
 
 

     

                                                                   تا گرم آغوشت شدم       

                                                   چه زود فراموشت شدم

                                                  تقصیر تو نبود خودم      

                                                باری روی دوشت شدم

                                              کاشکه دلت بهم می گفت            

                                            نقشه ی قلبم و داره

                                        هر کی زد و خورد و شکست  

                                      یه روز یه جا کم میاره

                                    موندن و سوختن و ساختن   

                                 همه یادگار عشق 

                                 انتقام از تو گرفتن کار من نیست! کار عشق...

                                             کار عشق . 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

 

 

 

عاشق تنها

من آن مسافرم

آن مسافر عاشق

مسافری به دل آرزوهایم

که بردم رنج از آنها

آنها که دل بردی من عاشق هستند.

من که از آرزوهایم گذشتم.

ولی از تو نمی گذرم

توی عشق من

بیا درد من را بشنو

نگو که دوستم نداری

باورم کن

که جز تو کسی یار من نیست.

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

 
 
 

 

         نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد 

                 نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

                     و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

                          عاشق آنكه تو را می خواهد

                              و به لبخند تو از خویش رها می گردد

                                   و تو را دوست بدارد

                                       به همان اندازه كه دلت می خواهد.

      

   

 
|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در جمعه نهم اردیبهشت 1390  |
 

 

ای آرزوی من

 تقدیم به کسی که تمام دنیای من است  

 

ای آرزوی من

تو ، آن همای بخت منی کز دیار دور

پرپر زنان به کلبه من پر کشیده ای

بر بام من ای پرنده عرشی ، خوش آمدی

در کلبه ام بمان

ای آنکه همچو من

یک آشیان گرم محبّت ندیده ای..

با من بمان که من

یک عمر بی امید

همراه هر نسیم ، به گلزار عشق ها

در جستجوی یک گل خوشبو شتافتم

می خواستم گلی که دهد بوی آرزو

اما نیافتم

شبهای بس دراز

با دیدگان مات

بر مرکب خیال ، نشستم امیدوار

دنبال یک ستاره فضا را شکافتم

می خواستم ستارۀ امید خویش را

اما نیافتم

بس روزهای تلخ

غمگین و نامراد

همراه موجهای خروشان و بی امان

تا عمق بی کرانه دریا شتافتم

شاید بیابم آن گهری را که خواستم

اما نیافتم

امروز یافتم

گمگشته ای که در طلبش عمر من گذشت

اما کنون نشسته مرا روبرو  ، توئی

آنکس که بود همره باد سحر ، منم

وآن گل که داشت بوی خوش آرزو ، توئی

دیگر شبان تیره نپویم در آسمان

تو ، آن ستاره ای که نشستی به دامنم

همراه موج ، در دل دریا نمیروم

تک گوهرم توئی که شدی زیب گردنم

ای آرزوی من

تو آن همای بخت منی کز دیار دور

پرپر زنان به کلبه من پرکشیده ای

بر بام من پرنده عرشی ، خوش آمدی !

در کلبه ام بمان

ای آنکه همچو من

یک آشیان گرم محبّت ندیده ای

نوشین لبی که جان به تنم میدمد توئی

عمر منی که تاب و توان داده ای به من

با من بمان که روشنی بخت من ز توست

آری توئی که عمر جوان داده ای به من ...

دوستت دارم

 

 

 

(( مهدی سهیلی))

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


امشب....

امشب آنجا دل تو دلتنگ است...

امشب آنجا همه جا تاریک است ...

امشب اینجا در خیالم

آسمانت را رنگین کردم...

دشتی از مخمل برّاق و سیاه ....

دسته دسته ؛

شقــــایقهای ســــرخ....

امشب اینجا ، برایت ؛

 آسمان را پره گلهای شقــــایق کردم....

امشب اینجا در خیالم

تو را بوسیدم ...

 

پشت این پنجره ها

هوا دلسرد است..

(سوز و سرمای زمستانیه پائیز قشنگ.....)

یاد تو گرمتر از این تن تنهای من است...

یاد تو گرمیه قلب و همۀ جان من است...

کاش امشب تو کنارم بودی ....

اگر اینجا تو کنارم بودی ....

من پر از معنیه بودن، بودم...

رنگ چشمان تو بودم ...

جنس دستان تو بودم...

شعر لبهای تو بودم...

اگر اینجا تو کنارم بودی...

تا سحرگاه

برایت

نوازش بودم....

 همه خواهش بودم ....

اگر امشب تو کنارم بودی....

 

امشب اینجا دل من دلتنگ است...

امشب اینجا همه جا تاریک است....

امشب آنجا در خیالت

مرا بوسیدی ...

و من اینجا آسمان را

پره گلهای شقایق کردم....

امشب اینجا

در خیالم

عاشقانه

تو را بوسیدم ....

 

دوستت دارم.....


من چه هستم ؟ یک غزل ؟ یا یک کلام از حرفهای ناتمام؟

حرفی از بدرود تلخ یک وداع یا رویش سبز سلام؟

آشنایم یا غریبه با همه دلتنگیه چشمان تو ؟

یا گلی هستم که روزی میکند پرپر مرا دستان تو ؟

زرد و خسته چون خزان بودم خزانه دست سازه سرنوشت

قلب من باغی شده امروز ، لبریز شکفتن چون بهشت...

دانه های کوچک و زیبای برف پوشاند امروز شاخه ها را

کاش میشد دور میکردم ز دنیایت تمام سایه ها را

قلب من دلتنگی اش را جا گذاشت در سرزمینی گمشده

سوی چشمان تو آمد تا ببیند در نگاهت چه شده ....

شاهد دلتنگیه چشمان تو من بودم ، آنروز ، آن تنگ غروب

کاش میشد میگرفتی از نگاهم ، هر چه هست احساس خوب...

کاش میشد دستهایم نردبان میشد برای بام فردا

از گذشته می بریدی ، پیوند می خوردی به فردا

دستهایم را بگیر ای همزبان لحظه های بیقراری

دست غم ها را رها کن تو که معنای بهاری!

من همیشه دوست هستم با تو و با دستهایت ، چشم هایت...

دوستت دارم و تو مرهم بدان من را برای زخمهایت...

قلب تو حتی اگر دریای غربت در غروب و مرگ باشد

همصدای درد باشد ... تا ابد دلتنگ باشد....

می توانم در غروب عاطفه ... حتی غروب زندگی با تو بمانم

تو درخت باشی ؛ زمینم ... آفتابم ...گریه های آسمانم ....

حس من نسبت به تو قادر به گویش نیست .... اما خوبه من ؛

هر چه هستم با تو هستم ای گل محجوب من .....

 

دوستت دارم ....

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


پائیز

بی تو در جنگل سبز باور

ریشه ام خشکیده

ساقه ام پوسیده ....

 

دستهای تو کجاست ؟

آن دوتا شاخه مهر

که بروید به تن احساسم ...

من درختی پر از پائیزم

بی تو سرما زده ام

بی تو در جنگل سبز باور

گیج و مبهوت ترین ثانیه پائیزم ....

چشمهای تو کجاست؟

آن دوتا چشمه لبریز از امید

لب احساسم انگار ترک برداشته ...

من هنوز تشنه باور هستم ...

در کویری پر از اندوه و خزان...

لحظه ها می گذرند...

این درخت این پائیز

اینهمه دلتنگی...

من درختی پر ازپائیزم..

بی بهارم ... بی بهار...

تو بیا تا که بهارم باشی

بی تو در جنگل سبز باور

تن عریان درختی زردم ...

تو نباشی

ریشه ام میمیرد...

بوسه های تو کجاست؟

ای صمیمیت باران بهار...

همه خاطره ها را چه کنم ؟

همه فاصله ها را چه کنم ؟

عشق را....

عاطفه را....

دل دلتنگ تو را....

بگو با اینهمه خواهش چه کنم ؟

یک سبد حرف برایت چیدم....

دستهایم به سبد.....

قلبم اما به من میگوید

این سبد را به دستت ندهم ...

در دل اینهمه پائیز تو اما

بهارم هستی

همه دار و ندارم هستی...

مونس دل بیقرارم هستی...

یک افق دوری ، ولی باز کنارم هستی...

گرچه از اینهمه دلتنگی و حسرت گفتم

ولی ای پاکتر از هر چه بدی ...

ای تمامیت عشق...

ای بلندای حضور...

تو بیا تا که پیام آور شادی باشی....

که بهارم باشی......

تا ابد شاخه و برگم باشی....

بی تو در جنگل سبز بودن

من درختی پر از پائیزم...

دستهای تو کجاست...

دوستت دارم ....

بیشتر از تمام لحظه ها....

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 


گل من :

 

یک قدم با تن تو فاصله دارم ....

یک افق راهه نرفته ...

یک سبد شعره نگفته ...

دو دله عاشقه عاشق....

 

زیر پای قدمت فاصله ها میمیرند....

و بهاران به سراغ من و تو می آیند...

با تو تنها قدمی فاصله دارم گل من...

 

روزها بیرنگند.

لحظه ها بیرحمند.

دل من کم طاقت ....

دل تو کم طاقت...

یک قدم فاصله باقی مانده ...

یک قدم تا خورشید...

یک قدم تا پرواز ...

 

روزی این فاصله ها میمیرند....

شعرهایت گل من ، بوی مرا میگیرند...

لحظه هامان همه با عشق جلا میگیرند...

 

دستهایت صدفی خواهد شد....

صدفی بی پایان...

چشمهایت خانه ام خواهد شد...

خانه ای بی پایان....

 

رختی از جنس بهاران به تنم خواهم کرد...

گلی از جنس لبانت به سرم خواهم زد ....

منتظر خواهم ماند

 تا تو در باز کنی ...

 من سلامت بدهم...

خستگی های تنت را

نوازش بدهم ....

غصه ای بود اگر بر دل و جان و نگهت،

به وجودش رنگ بیرنگیه مردن بدهم ...

با تو باشم تا غمت رنگ ببازد ...  گل من ....

نگران روزهای سرد و

 ابری ات باشم گل من ....

(تا مبادا تو سرما بخوری....)

 

روزی این فاصله ها میمیرند

باغ شادی می شود عشق بزرگ من و تو ...

ـ گل آغوش تو را میفهمند...

ـ بوی احساس تو را می نوشند....

ـ ساقه عشق تو را می بینند...

ـ بوسه مهر مرا می چینند...

آن دو پروانۀ پاک من و تو .....

 

با تو تنها یک قدم فاصله دارم گل من...

تا بیایی قدمی سوی تنم ...

همۀ فاصله ها میمیرند....

 

دوستت دارم ....

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


از دفتر خاطرات یک دوست

 

بیم آن ندارم که روزی آسمان تو را از من بگیرد

بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری

بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند

خورشید مهر تو را پنهان کند

درختی را که من در تو کاشته ام براندازد

و برگهای طلائیه دوستی را به بر خاک اندازد

تو خود را از من مگیر

تو در من زاده شدی و با تو صبح زاده شد

تو در من پدید آمدی و با تو امید پدید آمد

تو بمن لبخند زدی و روزهای جهان به من لبخند زدند

تو برگهای بهاری را در من رویاندی

ـ تو نسیمی ـ

تو آفتاب مهربانی را بر من تاباندی

ـ تو سپیده ای ـ

رنگین کمان لبخند تو ، از ازل تا ابد گشاده است

و آسمان در زیر طاق چشمهای تو جاریست

صبح از لبان تو سر میزند

و خورشید از نگاه تو

تو در میان من و تقدیر ، دریچه ای ....

دریچه ای به روشنی آفتاب و گشادگی آسمان

تو خود را از من مگیر

من در تو و با تو زاده شدم

بگذار که در تو و با تو بمیرم ...


دلتنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است


بی تو دلم برای سرودن مضمون عاشقانه ندارد

از عشق دور مانده و تنهاست آواره ایکه خانه ندارد

یک شهر با تو فاصله دارم اما چقدر حوصله دارم

مثل کسیکه گمشده دارد اما از او نشانه ندارد

دیشب هزار خاطره گفتم شعری برای پنجره گفتم

تا آسمان گرفته و ابریست اندوه من کرانه ندارد

از کوچه ها بپرس غمم را اندوه جاودان دلم را

اینجا به جز منه غمگین زنبیلی از ترانه ندارد

بگشای پلک پنجره ها شاید دوباره شعر بگویم

هر چند دل برای سرودن مضمون عاشقانه ندارد


دوستت دارم ....

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  |
 

 

پائیز تو رو بیاد من میاره

شبام بیادت میشه پر ستاره

ستاره ها محرم قلبم میشن

وقتی دلم هوای گریه داره

پائیز پر از غمه ولی قشنگه

غروباش آسمون طلائی رنگه

کاشکی کنار من نشسته بودی

امشب دلم برای تو چه تنگه

دلم پائیزُ میکنه بهونه

تا هیچ دلی راز منو ندونه

عشقم بزرگمون باید تا ابد

تو دلامون برای ما بمونه

وقتی وجودت واسه دل بهاره

دل دیگه هیچ شکایتی نداره

عشق تو یک لحظه جدا نمیشه

از دلی که واسه تو بیقراره

پائیز پر از بارونه ریزه ریزه

برگای زردشم به پام میریزه

پائیز میگه قدر تو رو بدونم

آدمه عاشق یه تن ِ عزیزه

پائیز نمیدونه دلم پر از توست

حتی خودش یه یادگاری از توست

نمیدونه رهائیه تن من

تو آغوش پاک و مقدس توست

پائیزُ میکنم واست بهونه

تا تودلت غم دوری نمونه

میخوام نگام ، وقتی میای کنارم

از تو چشات قصه عشق بخونه

من خسته دل ، از این شهره شلوغه

منتظر بهار بی دروغم

تا با تو من ، جدا شم از من ِ تن

زنده بشم، خورشید پرفروغم

بهار همیشه سبزیه زمین نیست

فصل شکفتن یه سرزمین نیست

جوشش چشمه از دل سنگ ها

بهار، بهاریکه همه میگن نیست

بهار توئی و بوسه هات جوانه ست

دستات واسه پرستو آشیانه ست

نوازشات جاریه جوی احساس

رو نفس کویر بی کرانه ست

زندگی واژه ای برای فرداست

تا بشه آرزوئی از خدا خواست

بهار و پائیز هردوشون بهونه ن

یاد تو ، فصل پاک این لحظه هاست

اگه میگم واسه تنم بهاری ؛

واسه دلم جاریه جویباری ؛

پائیزُ میکنم یه عاشقونه ؛

دلم واست میکنه بیقرای ؛

اگه میگم عاشقی مثل رازه ؛

آغوش تو خونه واسم میسازه ؛

تو فصل ساده قشنگیایی ؛

با تو بودن برای من نیازه ؛

عاشقتم عاشقی بی بهانه ...

لبات واسم شده خوده ترانه !

پرستوهای عاشق تن ِ من

دستات براشون شده آشیانه !

پائیزُ میکنم بازم بهونه

دلتنگیا قشنگیه خزونه

دوست داشتنم نهایتی نداره

تا به ابد توی دلم میمونه

بهار توئی و با من آشنائی

آسمونه پاکی واسه رهائی

من دل دلتنگ همین خزونم

تا تو یروز به دیدنم بیائی

اونروز پائیزو بهاری ندارم

که با خودم برای تو بیارم

تو فصل ساده قشنگیایی

من همیشه واسه تو بیقرارم....

 

دوستت دارم

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

به مادرم که دستهای وسیعش تنها پناه من است

 

به ستاره ها نگاه کن که شب را شکسته اند....

بی تو شب من بی ستاره است.....

آفتاب را ببین

که تاریکی از مقابلش می گذرد

بی تو روز من آفتاب ندارد....

چمنزار را بنگر

با لاله ها

و جویبارهای کوچکی که زمزمه کنان در آن روانند

بی تو دنیای من از چمنزار و لاله زار و جویبار خالیست....

بی تو هیچم ...

                      بی تو نیستم ...

اگر می خواهی من نمیرم ؛

هرگز نمیر مادر ...... هرگز نمیر....

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

دو تا شعر که نمی دونم چرا نتونستم اونطور که میخوام کاملشون کنم ....

 

من در این تاریکی دردل این شب تار

با دو چشم بیدار

اسم زیبای تو را می خوانم

و تو را میخواهم که کنارم باشی

مونس دل بیقرارم باشی

من دو چشم خود را لحظه ای میبندم

بتو می اندیشم و تو را میبینم

که در این تاریکی

با نگاهی روشن سوی من می آئی

و خدا میداند

لحظه آمدنت نهایت زیبائی ست

ای همیشه آبی

ای همیشه روشن

کی سراغ دل دیوانه من می آئی

که رها کنی از قفس تنهائی

دل تنهای مرا

چشم تو خورشید و قلب تو خانۀ من

ای صمیمی ای خوب

باز دلتنگ تو است این دل دیوانۀ من

بی تو هر شب حتی ، هر شب مهتابی

دل من غم دارد

و تمام خانه

خالی از عطر نگاهت رنگ ماتم دارد

باز در این شب سرد

مثل شبهای دگر

تن من از سرما میلرزد

کاش می دانستی آغوش وسیع و گرمت

خانۀ این تن تنهای من است....

ای صمیمی ای خوب

کی سراغ تن بی خانۀ من می آئی....

من در این تاریکی در دل این شب تار

با دو چشم بیدار

اسم زیبای تو را میخوانم

و تو را می خواهم که کنارم باشی

بتو می اندیشم و تو را می بینم

که در این تاریکی با نگاهی روشن من می آئی...

 

من از آن همهمۀ دلتنگی می گویم

من از آن خاموشی

و از آن قلب که شب رنگ شده بود می گویم

من در این لحظۀ پاک

از نگاهی روشن

که در آن تنهائی

مثل شمع ِ خورشید

خانۀ قلبم را

به طلوعی آبی

در مسیر باورم عادت داد می گویم

من از او می گویم

او که در چشمانش

همۀ دنیا را

مثل یک بستۀ پیچیده به روبان بنفش

دلفریب و زیبا

به نگاهم هدیه داد

او که در دستانش

سبدی پر زشقایقها داشت

اوکه نبض قلبش

عمق گلدان دلم دانه خوشبختی کاشت

او که گرمای تنش

حس آرامش بی پایان داشت

من از او می گویم

او که با بودن پر رنگ خودش

رنگ غم ها را بیرنگ نمود....

من به پاس مهرش

به شکوه عشقش

به نگاه گرمش

که با چشمان من تا ابد همراه است

به همه می گویم

به نسیم و به سحر

به گل آلاله

به صدای باران

به درخت و خورشید

به همه میگویم

که به او محتاجم

عاشق او هستم...

او که با چشمانش

به من آرامش داد....

 

دوستت دارم عزیزم....

این دو تا ترانه تقدیم به تو که عشق ابدی من هستی...

 

 

گل بارون زدۀ من ، گل یاس نازنینم

می شکنم پژمرده میشم ، نذار اشکاتو ببینم

تا همیشه تو رو داشتن داشتنه تمام دنیاست

از تو و اسم تو گفتن ، بهترینه همه حرفاست

با تو با تو اگه باشم ....وحشت از مردن ندارم

لحظه هام پر میشه از تو ....وقته غم خوردن ندارم

ای غزل وارۀ دلتنگ که همه تنت کلامه

هنوزم با گل گونه ت ، شرم اولین سلامه

ای تو جاری توی شعرم مثل عشق وخون و حسرت

دفتر شعر من از تو سبد خاطره هامه

ای گل شکسته ساقه ...گل پرپر ....که بیاد هجرت پرنده هایی

توی یأس مبهم چشمات میبینم... که به فکر یه سفر به انتهایی

سر به زیر دلشکسته ، نازنینم ، اگه ساده ست واسه تو گذشتن از من

مرثیه سر کن برای رفتن من ، آخه مرگه واسه من از تو گذشتن

با تو با تو اگه باشم... وحشت از مردن ندارم

لحظه هام پر میشه از تو ... وقت غم خوردن ندارم

گل بارون زدۀ ، من اگه دلتنگم وخسته

اگه کوچیدن طوفان ، ساقۀ منم شکسته

میتونم خستگیاتو از تن پاکت بگیرم

می تونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم ...

 
 

باور کن صدامو باور کن ....صدایی که خسته ست

باور کن قلبمو باور کن ... قلبی که کوهه اما شکسته ست

باور کن دستمو باور کن ... که ساقه نوازشه

باور کن چشم منو باور کن .... که یک قصیده خواهشه

وسوسۀ عاشق شدن التهاب لحظه هامه ...

لذت فریاد کردنه اسمه کسی با صدامه...

اسم تو هر اسمی که هست

مثل غزل چه عاشقانه ست

پر وسوسه مثل سفر

مثل غربت صادقانه ست...

باور کن اسممو باور کن ...من فصل بارون و برگم

مترود باغ و گل و شبنم ... برهنه درختم... درختی خشک... تو دست تگرگم

باور کن همیشه باور کن .... که من به عشق صادقم

باور کن حرف منو باور کن ... که من همیشه عاشقم....

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  |
 

 

چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
 درین پلید دخمه ها
 سیاهها ، کبودها
بخارها و دودها ؟
ببین چه تیشه میزنی
به ریشه ی جوانیت
به عمر و زندگانیت
به هستیت ، جوانیت
تبه شدی و مردنی
به گورکن سپردنی
چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
چه می کنم ؟ بیا ببین
که چون یلان تهمتن
 چه سان نبرد می کنم
 اجاق این شراره را
 که سوزد و گدازدم
چو آتش وجود خود
خموش و سرد می کنم
 که بود و کیست دشمنم ؟
یگانه دشمن جهان
 هم آشکار ، هم نهان
 همان روان بی امان
زمان ، زمان ، زمان ، زمان
سپاه بیکران او
دقیقه ها و لحظه ها
 غروب و بامدادها
 گذشته ها و یادها
رفیقها و خویشها
 خراشها و ریشها
 سراب نوش و نیشها
 فریب شاید و اگر
 چو کاشهای کیشها
بسا خسا به جای گل
 بسا پسا چو پیشها
 دروغهای دستها
چو لافهای مستها
 به چشمها ، غبارها
به کارها ، شکستها
نویدها ، درودها
نبودها و بودها
سپاه پهلوان من
به دخمه ها و دامها
 پیاله ها و جامها
 نگاهها ، سکوتها
 جویدن برو تها
شرابها و دودها
 سیاهها ، کبودها
بیا ببین ، بیا ببین
 چه سان نبرد می کنم
 شکفته های سبز را
چگونه زرد می کنم
    
 مهدی اخوان ثالث

 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 

تقدیم به تمام مادران عزیزی که دور از فرزندشان هستند. به مناسبت ۱۰ می ( روز مادر )

 

مادر

 

سلام مادر،سلام ای هستیَم
ای پاک دامن،شیرزن!
سلام ای جان شیرینم، فدای هر دو مژگانت
که هر دم هاله ی اشکی به دورش حلقه می بندد
سلام مادر
منم فرزند بی پیر و پشیمانت
که قدر زیستن در دامن و آغوش گرمت را ندانستم
و حالا این چنین در کو هسار، ویلان و سرگردان
فقط با یک امیدی زنده ام شاید که برگردم
الا مادر ببخشایم که قدرت را ندانستم
تو ای تنها درخت باغ متروکم
تو ای تنها امیدم در میان کوره راه زندگی
اگر خواهی که برگردم
اگر خواهی نمیرم
هرگز نمیر مادر
           خسرو نکونام

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 

غزلی در نتوانستن

ازدستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.


نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***

رنگها در رنگها دويده

از رنگين كمان بهاري تو

كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است

نقشها مي توانم زد

غم نان اگر بگذارد *

**
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها  توانم کرد
غم نان اگر بگذارد
            احمد شاملو

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

دحتران قالی باف

 

 از آهوان قالی باف ‚ آهنگ
به گوشم می رسه با ناله چنگ
خداوندا دلم تنگه دلم تنگ
ببافم قالی با نخ های بیرنگ
ز چشم و گونه و مژگان و گیسو
زنم نقش های قالی رنگ و وارنگ
به جز لبخند تلخی روی لب ها
به رخسارم نمونده دیگه هیچ رنگ
خدایا موسم کوچ بهاره
 چمن سرسبز و صحرا لاله زاره
خدا کاری بکن فرشی ببافم
بی بی بدحاله و طاقت نداره
 ببافم فرشی از نقش های زیبا
به بازارش برم بفروشم آنجا
به بازارش برم بستونم اسبی
که با بی بی بکوچیم تا به صحرا
ببافم من گلی بر روی قالی
کنار چشمه ای در سبزه زاری
ببافم نقشی از آهوی صحرا
 نشونم در برش اسب سیاهی
خداوندا دلم تنگه دلم تنگ
نشسته روی قلبم کوهی از سنگ
زمستون رفت و حالا وقت کوچه
 شده صحرا پر از گل های خوشرنگ
السون و والسون
 خدا اسبی برای ما برسون
برسون اسبی و بی بی سوارش
بریم با هم به دشت وسبزه زاران
آهای اسب سفیدم 
 زحمت به پات کشیدم
 اما چه داغت دیدم
آهای چشم امیدم
چشمه دیگه نجوشید
 به صحرا سبزه خشکید
آهای دار و ندارم
 بی تو زرد و نزارم   
  
رسول نجفیان

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  |
 


 

خواستم بگويم، که فاطمه دختر محمد است.

ديدم که فاطمه نيست.

خواستم بگويم، که فاطمه همسر علي است.

ديدم که فاطمه نيست.

خواستم بگويم، که فاطمه مادر حسين است.

ديدم که فاطمه نيست.

خواستم بگويم، که فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم که فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

«فاطمه، فاطمه است»


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

مادرا !

ای عشق مجسم ،ای مجسمه ی عشق!

تو را چگونه تعریف کنم .

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیتنها تعریف عشق این است که

عشق ،تعریف ناپذیرترین پدیده ی هستی است.

مادرا!

ای زنی که اندیشه در تو مردافکن است

من مرد نباشم اگر

در میدان شرح و وصف تو دم از مردی زنم

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 
 
 
 

یک سال بی تو گذشت مادر...

 
 
 
 
 
 
 

سوخته ی عشق ،ساخته ی عشق

 
 
 
 
 
 

مادر

فدای مامانای خوب دنیا بشم

من همیشه وقتی  صبح اول وقت بیدار میشم اول مامی جونموتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبخل

میکنم

بعدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد بوج بوجج میکنم بعدش تو کارای خونه به مامی جونم کمک میکنم

کسی مامانشو اجیت کنهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبی تربیتهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 
 

ای بی مانند

مادر ای بی مانند!

اینک که تورا به نوشتن نشسته ام ،

نه تو در چشمان تشنه به دیدارمن،

به ک َس مانندی و نه من در این حیات به کس مانند

ان یکتای بیتا و بی همتا !

تو در عشق و مرا در نوشتن عشق تو بی مانند کرده است.

در عشق بی نظیر تو ،باید که سخن بی نظیر گفت .

با این که خوب میدانم که وصف شکوه روح تو در توان

قلم نیست.

که شاهکار بی بدیل خداوند قلم است.

 

 
 

مادر و زندگی

.

 
 
 
 

دل خواسته ترین

ای خواستنی ترین وجود وجود،

تا دل تو خواست مهر به من خواست .تا دل من خواست،

از تو خواستن خواست، و از سر این خواست هرگز برنخاست.

حقا که نقاش بی نظیر آفرینش ،با نقش بی نقص خویش ،

سیمای زیبایت را به مُهر مِهر منقش کرده است.

من از خدای خویش هیچ نمیخواهم

ای خداوند عشق!

جز آن که تنها  برای خواستن تو ،مرا بخواهد .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



در وفات وفات!

مادر!

ای نشاط جان من ، ای جان من!

در این روزگار جانی ،

که دیری است محبت بی جان شده است ،

و سالهای قحط سال وفاست ،

ای تندیس پرشکوه محبت ! با من بگو که در وفات وفات ،

چگونه توانم که بی وفایی بی بیکران این روزگار را کرانه کنم؟

همیشه آن یگانه ی ملکوت ، به گوش دلم

میخواند که در این درد سینه سوز ،تسکین در توکل ، و

 تسلی در توسل است.

مادر! ای بهترین آیت عنایت حق! تو در حق من جز لطف حق نبوده ای .

اما من به حق که در حق تو اهمال کرده ام که لحظه ای حقیقت عشق را

و عشق به حقیقت را اعمال نکرده ام.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  |
 

 

اول از همه سلام

دوم اینکه همه ی مناسبت های ماه شعبان رو بهتون تبریک بگم که بعد مجبور نشم راه به راه پیام تبریک بتایپم

 

آیینه ی محبت

مادر!

ای شکوه چو کوه جلال و جمال خداوندی!

دمی به چشمم چشم دوز

بنگر چگونه از باران اشکها تو را اشکباران می کنم .

ای مهر مادام تو آفتاب بارانی ترین لحظه های من.

و ای سحر کلام تو باران خشک ترین فصل های هستی من.

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

گفته های محبوب مادر ترزا:

1-   من برای انسان ها کار می کنم زیرا احساس می کنم باید کاری انجام دهم.

2-   بعضی انسان های غیر منطقی غیر منصف و خودخواه هستندبا این وجود آنها سزاوار مورد محبت قرار گرفتن دیگران هستند.

3-   این قانون طبیعت است که کار خوبی که امروز انجام می دهید فردا فراموش می شود!اما کارخوب باید انجام شود.

4-   صداقت شما را با مشکلاتی مواجه خواهد کرد اما نباید کارتان را متوقف سازید.

5-   سال ها کار سخت شما ممکن است یک شبه ویران شود اما این مساله نباید شما را از سخت کوشی باز دارد.

6-   اندازه اعمال ما مهم نیستند بلکه مقدار عشق و دقتی که در انها وجود دارد مهم است.

7-   هرگز نباید مهیوس و دلسرد شوید خداوند مهربان و بخشنده است او به شما بهترین هدیه را عطا کرده است لبخند که می تواند دل میلیون ها نفر را شاد کند.

8-   علی رغم اینکه بهترین ها را به جهان عرضه می کنید ممکن است مورد سرزنش قرار بگیرید.

9-   شخصی که با یک لبخند می بخشد بهترین بخشنده است زیرا خداوند بخشنده شاد و مسرور را دوست دارد.

mother tearsa

 


"""""""""""""""""""""""""""""""""

مادر یعنی...

سلام به همه ی دوستای گلم

مدتی بود احوال پرسی نکرده بودم امیدوارم خوب باشید

 

ازنظر من مادر یعنی:

م:مهربانی و محبتی که شبانه روز به من می کند.

آ:آرامشی که هنگام سختی زندگی به من می دهد.

د:دوست داشتن را با تمام وجود به من می آموزد.

ر:راه و رسم درست زندگی کردن را به من یاد می دهد.

 

 
 
 

تو این پست براتون چند تا عکس هنری گذاشتم

 

بقیه در ادامه مطلب

 
 
 

شکل قلب تو

شکل قلب تو

مادر!

ای چشمه ی زاینده ی انسان و انسانیت!

انسان فرزند تن تو,و انسانیت فرزند جان توست.

بزرگترین انسان های روی زمین,گواهان صادق این حقیقتند که در انسان,انسانیتی

بزرگتر از مادر بودن وجود ندارد.

و من نیز می دانم که اگر روزی,روزگاری,به شکل قلب زیبایت

شعری بتوانم سرود,در جهان زیبایی,زیبا گوی ترین شاعر خواهم بود,

آنهم در زیباترین جهان ها ,یعنی جهان قلب ها,

چرا که تو خود زیباترین شعر روزگارانی.

 
 
 

مادر فرشته

هرگز نمیر مادر زیرا آفتاب زندگیم غروب خواهد کرد

 
 

مادر

ویلیام شکسپیر میگه:

خدایا

ما تنها یک مادر داریم یک مادر ...

یک مادر در تمام دنیا و در زندگیمان ...

همین امروز به مادرمان بگو که دوستش داری و ...

به یادش هستی ...

شاید فردا دیر باشد...

مادر من یک نفر در این دنیاست...

اما ارزشش به اندازه تمام دنیاست ...

او را همیشه در سلامت و خوشبختی حفظ کن ...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  |
 

 

مادر


سلام مادر،سلام ای هستیَم
ای پاک دامن،شیرزن!
سلام ای جان شیرینم، فدای هر دو مژگانت
که هر دم هاله ی اشکی به دورش حلقه می بندد
سلام مادر
منم فرزند بی عقل و پشیمانت
که قدر زیستن در دامن و آغوش گرمت را ندانستم
و حالا این چنین در کو هسار، ویلان و سرگردان
فقط با یک امیدی زنده ام شاید که برگردم
الا مادر ببخشایم که قدرت را ندانستم
تو ای تنها درخت باغ متروکم
تو ای تنها امیدم در میان کوره راه زندگی
اگر خواهی که برگردم
اگر خواهی نمیرم
هرگز نمیر مادر,, بمان تا,دیده تاریک

 
بدیدارتو روشن باشدم مادر!!
 
 
همیشه دوستت دارم
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" 

ای مادر ای امید
ای همنشین خاک
ای همعنان روح
آن رفعت و جلال تو یادم نمی رود
ای رسته از قفس
از زندگی ملال تو یادم نمی رود
در لحظه های دعا
یا آن زمان که چهره ی من رنگ غصه داشت
اشک غم زلال تو یادم نمی رود
تنها خدا گواست که شبهای بیشمار
یادتو همچو مرغ بهشتی ز غرفه ام
پر می زند مدام
ای آفتاب مهر
افسانه ی خیال تو یادم نمی رود
ای طوطی خموش
ای رود پر خروش
در لحظه های درد چو فریاد می زدی
توفانسرای حال تو یادم نمی رود
ای بوسه گاه رنج
گفتی به مرگ نام من از یاد میبری
اندیشه محال تو یادم نمی رود
گفتی که سال بعد مرا یاد میکنی
شرم من از سوال تو یادم نمی رود
مادر پس از گذشت شب و روز
روز وداع و سال تو یادم نمی رود
با رفتن تو ,,,,
چون روزگار مردم بی کس به من گذشت
هرگز گمان مبر که به یاد تو نیستم
یک لحظه هم خیال تو یادم نمی رود

تقدیم به عز یزانى که در روز مادر از دیدار گل روى مادر بدور هستند!!!!!

من از مادرى زادم که پارم پدر بود او

شدم خاک آن پایى کزین پیش سر بود او


ز عالم همى جستم نشان دل آرایش ,جاى او

چو عالم شدم بر وى,, ز عالم به در بود او


از آن راه بین گشتم که هر جا رخ آوردم

دلم را دلیل ره، مرا راهبر بود او


ز خاطرت نرفت آن نقش و از دل نشد خالى ,اى مادرم

کجا رفت از خاطر؟ که نقش بر دل بود او


قمر,,, وار حالم ار کمابیش بود چندی

شد امسال شمس آن مه، که عمرى قمر بود او


ز بس قطره باران که فیضش فراهم زد

چو دریا شد آن آبی، که وقتی شمر بود او


من آن نقد عرضى، کش درین فرش بنهفتم

نه از خاک شد تیره، نه از,,نم، که زر بود او


نه عقلم بسی گفتى، مکن یاد او دیگر؟


که او خود یاد است,,ونگیردکس جاى او,

مادر ,,روزت مبارکباد

 



 

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر ندیدم مادر
بنازم همت والای مادر
بقربان قد و بالای مادر
تن و جان و سر و پایم فدا باد
براه صبر جان فرسای مادر
نمی رفتم به خواب راحت و خوش
نبود ار نغمه لا لای مادر
فروغش روشنایی بخش جان است
رخ مهر جهان آرای مادر
وجود من که بعد حق از اوست
فدای سیرت و سیمای مادر

 

مادر تویى چراغ خانه من,,همیشه روشن بمان,,در قلب من
************************************

مادر بختم هنوز از گل روى تو روشن است

غمخانه دلم به چراغ توروشن است

ازاشک تو وعلم تو چکیده ذوق و هنرشدم

کانونى از محبت و مهر و وفا شدم

ازتوست سوز و ساز و رباب شکسته ام

مدیون تست اینهمه دیوان که بسته ام

صد قصه عشق بودى و میخوا ندمت مدام

رفتى و ماند قصه صد عشق نا تمام

بس انتظار من بکشیدى تو محتشم

اما من انتظار تو نو مید میکشم

وقتى که یاد آنهمه رنج و عذاب تو آید مرا

مادر بجان تو درد آید جگر مرا !!!!

اى وقف کرده زندگى از بهر کو دکان

رفتى و با رفتنت زندگى همه شد زهر کود کان

گر برده مرگ تو را,,,اما یادت نبرده است

تو زنده ایى همیشه که یادت نمرده است

مادر,,,,اى سینه داشته سپر هر بلاى من

کنون بکن اى مهربان مادر,,شفا عت من با خداى من

 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""  

 

قطره آبی که ز انگور درون خم شد


اشک غم بود که بر گونه مادر گم شدمادر!!!تو اى فرشته زندگى مادر ! سلام بتو

هر روشنی طلیعه انوار مادر است
هر بوی گل نمو نه گلزار مادر است
آنجا که قد سیان وفا سجده میکنند
آن سجده گاه؛ قلب وفا دار مادر است

صدای پر عطوفت مادر ـ صدای عشق ، محبت ، دوستی و انسانیت است .
صدای مادر ـ آواز صلح ، ترقی و دموکراسی است .
صدای مادر ـ نعره و سرود آزادی ، استقلال و میهن دوستی است .
صدای مادر ـ فریاد نفرت و انزجار از جنگ وویرانی ، استبداد و ستم است .
و بالاخره صدای مادر ـ فغان وناله بیزاری از وحشت ، عقبگرایی و اسارت است .
بیائید به ندای مادر لبیک بگوییم !

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  |
 
 
 
 
 
 
بگو دلت رو به کجا رسوندی

که قلب عا شق منو سوزوندی

دل به کی دادی،به کی دل سپردی؟

بریدی از من...به کی دل سپردی؟

چی شد که قلب تو ازم دور شد

دلت به چی این همه مغرور شد؟

به کی بگم دلبر دل سپرده

دوری تو چی به سرم اورده؟

خاطره هاتو پیش روم گذاشتم

من که برات سنگ تموم گذاشتم

چرا نخواستی منو باور کنی

حتی یه لحظه با دلم سر کنی؟؟؟

دلت به دوری من چه جوری عادت کرد؟

چه زود دل سنگت به دوری عادت کرد...

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند


آدم های بزرگ درد دیگران را دارند

آدم های متوسط درد خودشان را دارند

آدم های کوچک بی دردند


آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند


آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند


آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند


آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک اصلا مسئله ندارند

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتـی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


بخش فال روزانه همه روزه ، حتی در روزهایی که به گروه ایمیل ارسال نمیشود آپدیت خواهد شد

برای ورود به بخش اختصاصی "فال روزانه" بر روی لوگوی زیر کلیک کنید

جهت مشاهده فال روزانه کلیک کنید

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  |
 
قصه از پنجره ایست که گره خورد به بغض
 

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها!حرف آخر زیباست!

آخرین حرفه تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پروازه تو در فردا هاست

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


ارام درگوشم بگو

دوستت دارم

ارام

تا تپش قلبم را احساس کنی

ولی وقتی میخواهی ترکم

کنی بلند بلند

فریاد بزن

تا اه مرا نشنوی و دامنت را نگیرد

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


زندگي مرگ است.!!!

                                           کرم ابريشم مي گفت:

 

زندگي سوختن است.!!!

.

                                             پروانه مي گفت:

 

زندگي پروانست.!!!

.

                                            شمع تمام مي شد.

ماه کامل بود ،

                   صورتت را آفريد .

مرگ ،

           نام های مختلفی دارد.!!!

وگرنه

    سیاووش ها

                کورش ها

                     فرهادها

                           فرعون ها

                    و جوانهایی که خ

                                            و

                                               د

                                                  ک

                                                      ش

                                                          ی کردند

                                                      همه خاک شدند.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


بلور کوچک قلبم با سنگ رفتنت شکست

فراموش شدنت را چگونه باور کنم

چشمانم دیگر گذر زمان را احساس نمی کند

و چشمانم برای ابد بارانی خواهد ماند

و گوشهایم صدای نالهء باد را هرگز نمی شنود

 . چرا که پر شده از قدم های رفتنت

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  |
 
از رفتگر محله عیدی بگیرید.

 

سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.

 

جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید.

 

با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین !

 

به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟ !

 

به عنوان آخرین نفر در صندوق رأی حضور پیدا کنید و یک کبریت افروخته داخلش بیندازید.

 

نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید : من مرض دارم ، بیاین منو ببرید !

 

روز بازی پرسپولیس با استقلال ، وسط تماشاچی ها بنشینید و با صدای بلند ، ابومسلم را تشویق کنید !

 

هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی .

 

پیراهن را روی کت بپوشید.

 

ماست را با چنگال بخورید.

 

زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه.

 

سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه.

 

برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید.

 

دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره.

 

سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه.

 

جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید.

 

شب سال نو موهایتان را بفروشید و برای نامزدتان بند ساعت بخرید.

 

ریشتان را آتش بزنید تا کوتاه شود.

 

داخل خیابان بلندگو دستی بگیرید و بگید “پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم”

 

دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید.

 

جهت اعتراض به استادی که شما رو انداخته کتابشو آتیش بزنید

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا خانم % سیامک % در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  |
 
 
 
بالا